و همان « 1 » جماعت ( * ) بديوان آمدند و قصّهء ديگر « 2 » مزوّر بعرض رسانيدند و همكنان را معلوم شد كى ايشان بر باطلاند خواجه بر پشت قصهء ايشان نوشت « 3 » الخراج خراج اداءه « 4 » دواءه « 5 » يعنى خراج « 6 » ريش هزار چشمه « 7 » است گزاردن « 8 » او « 9 » دواى اوست و از ان وقت باز اين معنى مثل شد و كتّاب دواوين در مواضع محتاج اليها استعمال كردند و سامعان امثال « 10 » نمودند
حكايت ششم
چون « 11 » مأمون « 12 » ( * ) خليفه رحمة الله عليه « 14 » بوران « 15 » را دختر « 13 » حسن سهل « 16 » كه بذو الرياستين ملقب « 17 » و موسوم بود و برادر فضل سهل در نكاح آورد و ان دخترى بود باجمال و كمال و در « 18 » فضل بىمثال و قرار چنان بود كى مامون « 19 » بخانهء ( * ) او رود « 20 » و يك ماه آنجا مقام كند و بعد از يك ماه بخانهء خويش بازآيد چون آنجا رفت خانهء ديد خرمتر از مشرق بوقت
هامش
( 1 ) - ت : آن - افزوده
( * 2 ) - ب : در حاشيه نوشته شده
( 3 ) - ت : بنوشت كه
( 4 ) - آ ت : آداؤه
( 5 ) - آ ت : دواؤه
( 6 ) - ت : حذف شده
( 7 ) - ت : چشم
( 8 ) - ب : گذاردن
( 9 ) - ت : آن
( 10 ) - آ : امتثال
( 11 ) - ت : حذف شده
( 12 ) - ب : بالاى سطر نوشته شده
( * 13 ) - ت : خليفهء توران دختر
( 14 ) - ب : عليها
( 15 ) - آ : بوران
( 16 ) - ت : را - افزوده
( 17 ) - ت : لقب
( 18 ) - ت ث : به او
( 19 ) - آ : جومامون
( * 20 ) - ب ث : اورد