كه خيال مىكرد جرأت آمدن نمىنمود ، و نگاه داشتن گرامى گوهر درج سلطنت و گيتىستانى بنا بر ظهور بأس و سطوت و عدت و شوكت عبد الله خان در مشهد معلى كمال تعذر و اشكال داشت لاجرم هر دم انديشهاى و هر ساعت خيالى مىكرد و روزها و شبها متفكر و متأمل بود تا عاقبت كار ، راى صواب نمايش بر آن قرار گرفت كه چون امراى ذو القدر و افشار به كرات از يزد و كرمان و شيراز كسان فرستاده اظهار اطاعت و انقياد نمودهاند موكب همايون شهريار ربع مسكون را از راه طبس و تون و يزد برده آن جماعت را به معسكر همايون ملحق سازد و به استعداد تمام با لشكرى آراسته رايت توجه به صوب عراق برافرازد ؛ و چون مرتضى قلى خان با طايفهء تركمان در دامغان منتظر ورود موكب مسعودند مقرر شود كه از دامغان به كاشان رفته ولى جان خان را با خود متفق ساخته در عراق به موكب والاى شهريار به استحقاق پيوندد . بنابر اين به اين عزيمت برادر خود ابراهيم خان را به حكومت مشهد مقدس معلى بازداشته ابو مسلم خان چاوشلو حاكم اسفرايين و محمد خان چاوشلو حاكم جام و بوداق خان چگنى حاكم خبوشان را نزد وى گذاشت و به عزيمت جانب عراق در موكب همايون شهريار به استحقاق از مشهد مقدس معلى بيرون آمد .
و چون ماهچهء رايت ظفر آيت بر حوالى ولايت ترشيز پرتو وصول افكند به ورود بعضى از اخبار مسرت آثار فسخ عزيمت جانب يزد و توجه از راه دامغان و سمنان بر وى لازم آمد :
نخست اين كه خبر رسيد كه مرتضى قلى خان در دامغان بار سفر آخرت بست و به ورود خبر مذكور خوفى كه از رهگذر شور و شر وى داشت زايل شد .
ديگر آن كه به تحقيق پيوست كه امراى عراق در ركاب خاقان عليين آشيان و ابو طالب ميرزا رخت اقامت به اصفهان كشيده دلنهاد آن گرديدهاند كه به جهت اتساق و انتظام مهام فارس و كرمان به دار العبادهء يزد نقل مكان نمايند و بر تقدير تحقيق اين خبر بسا بود
خلد برين ( فارسى ) — صفحة 836
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٨٣٦