تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلد برين ( فارسى ) — صفحة 803

مساهمون:

ص٨٠٣
قضا آن آتش پرتو مشعلى چند بود كه بر در سراپردهء نعش مطهر شاهزادهء عالى گهر افروخته بودند ، و چون خون ناحق ريختهء شاهزادهء شهيد ، گريبان جان آن مردود پليد را گرفته كشان كشان به آن مكان رسانيد ، جمعى از ملازمان آن سرور ، آن بد اختر را شناخته مانند بلاى ناگهان و قضاى آسمان بر وى تاختند و به حبس وى پرداخته در گوشه‌اى بر خاك مذلت و هوان انداختند كه چون صبح طالع و روز روشن شود آن تيره روز را به نظر كيميا اثر خاقان عليين آشيان رسانند . و در اثناى گرفت و گير آن مردود سراپا تقصير چون از ديدن نعش شاهزادهء شهيد ، آن پليد را چون ابر بهاران گريان و چون شمع فروزان گدازان ديدند از وى پرسيدند كه با آن كه ترا به دولت شاهزاده اسباب كام دل حاصل بود و رتبهء تفوق و سرورى بر اعاظم امراء و اركان دولت آن حضرت داشتى [ 175 ] باعث بر اين حركت شنيع و امر قبيح چه بود ؟ آن مردود جواب داد كه : فلان و فلان مرا از راه برده بر آن داشتند كه به دست خود خون خود را ريختم و خاكهاى عالم را بر سر خود بيختم . القصه هنوز صبح جهان‌افروز پرده درى آغاز ناكرده چون خبر گرفتارى آن مردود نمك به حرام به شهريار گردون غلام رسيده بود نخست به احضار امراء امر فرمود و بعد از جمعيت امراء و اركان دولت ، آن كافر نعمت را به مجلس طلب داشته از وى باعث بر آن جرأت و سبب آن حركت را پرسيدند . آن بىباك ناپاك آغاز هرزه درائى و ژاژخائى كرده هر لحظه تهمت اغرا و اغوا بر بىگناهى مىبست و هر ساعت كاسه بر سر بىخبرى مىشكست . به موجب فرمان جوالدوزى بر زبانش زده بىزبانش ساختند و پس از آن شهريار داغ دل ديده خنجر انتقام از نيام بركشيده خود به نفس نفيس مرتكب قتل آن مردود گرديد و جسد خبيثش را مردم اردوبازار به نفط و بوريا سوخته خاكسترش را به باد فنا دادند . و چون قتل آن مردود بىپروا فى الجمله مرهمى بر جراحت دلها نهاد ارباب آراى صائبه به فكر آن جرأت بى جا افتادند و چندان كه