ملازمان خاصهء آن حضرت بر دوش جان كشيده به منزل ديگر رسانند . خان مشار اليه آن شهيد تيغ ستم را همچنان با جامهء خونآلود و اعضاى پاره پاره در محفه جاى داده روى به راه نهاد و قورچيان ، آن جنازهء مغفرت اندازه را بر دوش كشيده دو سه هزار نفر از اعيان سپاه و لشكر از پيش و پس نعش آن سرور ، گريان و نالان روان گرديدند .
و چون به اين آئين صندوق آن گرامى گوهر به حوالى منزل ديگر رسيد امراى عظام و اكابر و اعيان موكب ظفر نشان و كافهء مردمان به استقبال آن جنازهء مغفرت اندازه روان شده چون از دور چشمشان بر آن صندوق پر نور افتاد گريبان جان ، چاك كرده تاج و افسر بر زمين زدند و نالان و گريان و خاك بر سر كنان ، فزع اكبر و هول روز محشر را تازه كردند . و چون تابوت محفوف به مغفرت حى لا يموت را به سراپردهاى كه در حوالى حريم حرم به جهت فرود آوردن آن سفر گزين بهشت برين نصيب شده بود رسانيده مردمان متفرق و پريشان گرديدند خاقان عليين آشيان و پردگيان سرادق عز و شأن ، موى كنان و مويه كنان به آن خيمه درآمده فرياد و فغان به ذروهء آسمان رسانيدند . و چون گريه و زارى و ناله و بى - قرارى ايشان رخنه در بنيان طاقت پير و جوان انداخت صدور عظام و علماى اعلام به قانون شرع انور به تغسيل و تكفين آن سرور پرداخته محل وقود و منزل ورود آن سرور را در دار الارشاد اردبيل در جوار سلطان الاولياء و آباى عظام و اجداد كرام مقرر و معين ساختند . القصه ، بيت :
ذرهاى بود به خورشيد رسيد * قطرهاى بود به دريا پيوست
از غرايب وقايع گرفت و گير خون ناحق شاهزادهء شهيد ، واقعهء گرفتارى و قتل خداويرى پليد بود . بيان اين سانحهء عبرت اندوز آن كه چون آن بدبخت تيرهروز در شبى كه به روز قيامت آبستن بود به قتل آن سرور جرأت نمود هراسان و گريزان خود را به منزل خود رسانيد و بدرهاى پر از زر سرخ كه تقريبا پنجاه شصت تومان به