خون « 1 » فشانى قلم سريع السير در بيان واقعهء نواب بيگم و تسلط و غلبهء امرا و پيدا شدن آشوب و تلاطم در ميانهء مردم
شعر
سخن مختصر گردش روزگار * سر فتنه دارد چو گيسوى يار
ز ديوار و در فتنه سر بر زده * ز هر سو بلاى دگر « 2 » سر زده
چون « 3 » نواب بيگم در باب تسخير مازندران و استيصال اولاد ميرمراد خان خاطرجمع نمود ، انحراف مزاجى كه « 4 » از اقبالپناه اعتماد الدوله ميرزا عماد الدين سلمان و خليل خان افشار حاكم كوه گيلويه و قلى سلطان « 5 » قورچىباشى افشار و شاهرخ خليفهء مهردار ذو القدر و سلطان حسين خان « 6 » شاملو و حسين قلى سلطان ايشك آقاسى باشى شاملو و امير حمزه خان استاجلو و محمد خان مصاحب تركمان و جماعت ايشان داشت ، در اكثر مهمات « 7 » مالى و ملكى ممالك محروسه راى و مصلحت ايشان را منظور نداشته به صوايديد خود عمل مىفرمود ، در فكر و تهيهء دفع و رفع ايشان درآمده ، اراده مصروف آن مىفرمود كه جمعى ديگر از امرا را « 8 » تربيت نموده در برابر آن جماعت درآرد .
از جمله اسكندر بيك برادرزادهء خليل خان افشار را « 9 » در برابر وى و اقوام شاهرخ « 10 » خليفه را در محاذى او و اسكندر بيك دانه را در برابر قورچىباشى و مسيب خان را در مقابل جمعى « 11 » ديگر در آورده وزارت ديوان اعلى را به مير قوام الدين حسين داده ، اعتماد الدوله ميرزا سلمان « 12 » و امراى عاليشان را رفع « 13 » نمايند . چون اعتماد الدوله العلية العاليه « 14 » و امراى ذوى الاقتدار از اين اسرار آگاه گشتند ، شبها با يكديگر تردد « 15 » نموده در فكر « 16 » و انديشه درآمدند و با خود گفتند كه اگر در تدبير اين معامله سعى ننمايند « 17 » ، نواب بيگم ايشان و سلسلهء ايشان را برمىاندازد « 18 » . آنگاه « 19 » با يكديگر قسم ياد نموده قرار بر اين « 20 » دادند كه چون شاه جمجاه كه صاحب تاج و تخت و نگين است ، چرا اينچنين بىدخل بوده ، مدار مهمات ممالك محروسه بر عورات بوده باشد . اين حكايت را مطلب كرده هر يك از امرا مردم اويماقات خود را از مقربان و يوزباشيان و ايشك آقاسيان و قورچيان طلب نموده « 21 » قرعهء اين مشورت با ايشان در ميان انداختند « 22 » و همه يكدل « 23 » و يكزبان شده قرار بر دفع نواب بيگم و سلسلهء مازندرانيان دادند و نواب بيگم « 24 » از غايت قدرت غافل افتاده ، مقربان بارگاه وى مثل مير
هامش
( 1 ) - ن گفتار در باب اعتماد الدوله و امراى ذوى الاقتدار كه از كيد و اسرار نواب عاليه بيگم آگاه گشته و امرا با هم قسم ياد نموده يكدل و يكرو شده بىفرموده شاه والاجاه آن قوم ستم پيشه نواب بيگم و والدهاش را از حرم محترم بيرون آورده به قتل رسانيدند
( 2 ) - م : ديگر
( 3 ) - م « چون » ندارد
( 4 ) - ب ، م : كه ازو . ن : كه ازو ميرزا عماد الدين سلمان اعتماد و الدوله و خليل خان افشار
( 5 ) - م : خان
( 6 ) - ب ، م ، ن : « خان » ندارد
( 7 ) - ب : مهماتى
( 8 ) - ب ، م ، ن : « را » ندارد
( 9 ) - ن : « را » ندارد
( 10 ) - ن : شاهقلى
( 11 ) - م ، ن : جمعى كثير
( 12 ) - ب ، م : سلمان را
( 13 ) - ن : دفع
( 14 ) - ن : « العاليه » ندارد
( 15 ) - م : ترد
( 16 ) - ب ، م ، ن : از در مكر
( 17 ) - م : نمايند
( 18 ) - ب ، م : اندازند
( 19 ) - ب : و آنگاه
( 20 ) - م : برين
( 21 ) - م : نمود
( 22 ) - ب ، م ، ن : « و » ندارد
( 23 ) - ب ، ن : يكدل و يكرو . م : يكدل يكرو
( 24 ) - ن : « بيگم » ندارد