به اندرون « 1 » شهر درآمده جنگهاى مردانه نمودند و « 2 » باسر و اخترمه و كسيب « 3 » معاودت نموده خود را به اردو رسانيدند و غازيان خواب و خورد را بر خود حرام ساخته روى نياز به درگاه خالق كار ساز بنده نواز « 4 » نهاده ، مترصد نصرت مىبودند و از كثرت جيوش « 5 » پرخروش لشگر ظفر اثر قزلباش خوف و هراس تمام بر ضمير عثمان پاشا و مردم قلعه استيلا يافته « 6 » راه فرار بر خود مسدود يافتند .
على الصباح كه لواى « 7 » نصرت و « 8 » اعتلاى خسرو سيارگان « 9 » از افق سعادت طالع گشته ، جنود شب را به صمصام انتقام چون بنات النعش متفرق ساخت ، شعر : « 10 »
سحرگاه كين مصقل آبرنگ * ز آئينهء صبح بزدود زنگ
نمود آفتاب كواكب سپاه * چو صورت در آئينهء « 11 » صبحگاه
امراى عظام و عساكر نصرت فرجام به قصد يورش سوار شده ، در اين اثناء يكى از مردم تاتار در لباس شبانى به ميان اردو درآمده از آنجا به شهر توجه مىنمود . بعضى از غازيان نزديك به دروازهء شهر به او رسيده ، استفسار احوال نمودند كه « 12 » چه كسى و به كجا [ 507 ] مىروى ؟ وى فى الحال متغير « 13 » گشته در جواب عاجز آمد . غازيان به فراست در « 14 » يافتند كه از مردم مخالف و جاسوس است . او را گرفته نزد امرا آوردند . وى گفت كه من از جانب عادل گراى خان تاتار آمدهام و كتابتى به عثمان پاشا دارم . كتابت را كه ازو گرفتند مضمونش « 15 » اين بود كه در فلان روز با لشگر بىكران به اتفاق پسر برهان بر سر ارس خان و اروز « 16 » سلطان و اردوغدى خليفه و امرايى « 17 » كه قبل از اين در شروان بودند ريخته بعضى از ايشان را به قتل آوردهاند « 18 » و سه « 19 » چهار هزار كس از لشگر قزلباش كشته شده و تمامى اموال و جهات ايشان را غارت نموده ، دو سه هزار كس « 20 » از اناث و ذكور به اسيرى برديم « 21 » . حاليا چنين مذكور مىشود « 22 » كه لشگرى بر سر تو آمده . خاطر جمع دارد « 23 » كه با بيست و پنجهزار كس ازلزگى « 24 » و قرابرك شروانى « 25 » و تاتار فردا به مدد تو مىرسيم . « 26 »
مجملى « 27 » ديگر از آن واقعه آنكه ارس خان بواسطهء آمدن عثمان پاشا به الكاى شروان اردو « 28 » و امراى تابين را جمع نموده خيمه به صحرا زد « 29 » و غافل از آنكه بىگمان لشگر تاتار بر سر او
هامش
( 1 ) - ن : به درون
( 2 ) - ب : « و » ندارد
( 3 ) - م : كشيب
( 4 ) - ن : « بندهنواز » ندارد
( 5 ) - م : جوش و پرخروش
( 6 ) - ب ، م ، ن : يافته و
( 7 ) - م ، ن : سواء
( 8 ) - ب : « و » ندارد
( 9 ) - ب : سيارگان
( 10 ) - م : ندارد
( 11 ) - مز ، م ، ن : آينه
( 12 ) - ن : « كه » ندارد
( 13 ) - ن : شعر
( 14 ) - ن : « در » ندارد
( 15 ) - ن : مضمون
( 16 ) - ن : اوزر
( 17 ) - ب : امراء
( 18 ) - ب ، م ، ن : آوردند
( 19 ) - ن : سه هزار
( 20 ) - ب ، ن : لشكر قزلباش
( 21 ) - ب ، م ، ن : بردند
( 22 ) - ب : ميشد
( 23 ) - ب : دار
( 24 ) - ن : تركى
( 25 ) - ن : تيروانى
( 26 ) - ب : ميرسيم و
( 27 ) - ن : مجلل از آن
( 28 ) - ب ، م ، رود و امراء . ن : رفته و امراء
( 29 ) - ن : زده