و هم در آن اوان ، فرمان همايون شرف نفاد يافت كه امراى تركمان و تكلو جمعيت كرده « 1 » بر سرسولاق حسين تكلو - كه در دينور نشسته - روند و « 2 » به اتفاق بر سر كردان دلالى كه « 3 » در آن حدوداند « 4 » رفته ، كار آن جماعت متمرد « 5 » را بسازند . مسيب خان تكلو از دار السلطنه متوجه شده در هر شهرى كه تركمان و تكلو بودند ، خود را بدانجا رسانيده « 6 » ، بالاخره آن مهم به مصالحهء و بازيافت پيشكش از هم گذشت .
و هم در اين ايام « 7 » فرخنده فرجام « 8 » يعنى روز پنجشنبه شهر ربيع الاول سنهء مذكوره شاه كامياب را از نواب عليه عاليه بيگم صبيهاى به وجود آمد « 9 » ، نام وى را « 10 » شاه بيگم نهادند و دهدهگى « 11 » او را به بشارت افشار ، كه سابقا ايشك آقاسى حرم بود و چند روزى در زمان شاه اسمعيل مغضوب گشته بود « 12 » ، به دستور با « 13 » ايشك آقاسى « 14 » به دو عنايت فرمودند .
چون سابقا مذكور شد كه شاه عالم آرا منصب عالى صدارت را به نواب مير شمس الدين « 15 » محمد كرمانى عنايت فرموده ، حكم مطاع و خلاع از عقب وى فرستادند ، سيادت و صدارتپناه مشار اليه در روز يكشنبه غرهء شهر ربيع الاول سنهء مذكوره به حوالى قزوين تشريف آورده ، چون اين خبر به مسامع عز و جلال نواب كامياب و نواب عليهء عاليه بيگم رسيد ، خلاع فاخره از سر تا به « 16 » پا بازين نقره و اسب به دو « 17 » مصحوب « 18 » مولانا افضل منجم كه از [ 497 ] مقربان و مخصوصان درگاه عرش اشتباه بود به استقبال فرستادند . امراى نامدار و وزراى عالىمقدار و وضيع « 19 » و شريف آن حضرت را استقبال كرده ، در همين روز به سعادت پايبوس آن شاه عالم افروز دشمن سوز به اتفاق خلف خود « 20 » نقابت پناه امير تاج الدين محمود كه به انواع فضايل و خصايل آراسته است سرافراز شدند و مشمول « 21 » عواطف بىدريغ نواب شاهى و عليا حضرت مهد عليايى گرديدند . شعر « 22 » :
آنكه صاد صدارتش گشته * از شرف باعث صلوت « 23 » و صيام
كرده ديباچهء رياضى « 24 » را * چون رياض ارم ز حسن كلام
شعراى سحرنگار در تاريخ صدارت آن عالم مدار فكرها كرده ، از آن جمله افصح المتأخرين ميرحيدر كاشى معمايى فرمودند « 25 » :
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : نموده
( 2 ) - ب : « و » ندارد . م ، ن : هم
( 3 ) - ب ، م : « كه » ندارد
( 4 ) - م ، ن : حدود رفته
( 5 ) - م : متمرند
( 6 ) - م : رسانيده و
( 7 ) - ن : سال . م : ندارد
( 8 ) - ن : فال
( 9 ) - ب ، م ، ن : آمده
( 10 ) - م : ندارد
( 11 ) - م ، ن : ندارد
( 12 ) - ن : « بود » ندارد
( 13 ) - ن : باز
( 14 ) - م : « آقاسى » ندارد
( 15 ) - م : « الدين » ندارد
( 16 ) - ب ، م : « به » ندارد
( 17 ) - ن : و اسب بازين
( 18 ) - م : « مصحوب » ندارد
( 19 ) - ن : « وضيع و شريف » ندارد
( 20 ) - م : « خود » ندارد
( 21 ) - ن : مسمول
( 22 ) - ب ، ن : بيت . م : ندارد
( 23 ) - م ، ن : صلوة
( 24 ) - م ، ن : رضايى
( 25 ) - ب : فرمودهاند