هر جاى چو سفرهاه گشادند * اندر خور پايه خوان نهادند
از كثرت خوان « 1 » رنگ در رنگ * گرديد فراخى جهان تنگ
اين نه طبق سپهر گردان « 2 » * آنجا شده صحنك نمكدان
اكابر و اعالى و ادانى و اقاصى « 3 » از آن مايدهء پرفايده محظوظ گشتند .
چون خزاين « 4 » و ذخاير « 5 » پنجاه و چهار سالهء شاه جمجاه ، از زر نقد و امتعه « 6 » و اقمشه و لباس دوخته و اسب و شتر و اسباب « 7 » و جهات « 8 » بيوتات و كارخانها كه مكرر از آن شاه [ 496 ] سپهر اعتلا سر زده كه دوباره نهصد هزار تومان از نقد و جنس در سركار خاصهء شريفه بهم رسيده و آنچه از ديگر نفايس و اسباب در سر كار شاهزادههاى نامدار و امراى عظيم المقدار بود و بدست شاه اسمعيل درآمده بود ، تمامى نصيب « 9 » شاه كامياب و شاهزادهء عالم آرا سلطان حمزه ميرزا و نواب عليهء عاليه بيگم شد « 10 » .
چون طبيعت جبلى شاه عالى محبول به كرم چون حاتم بود ، ترك و تاجيك و برنا و پير و غنى و فقير و صالح و متقى همه چشم بر موايد كرم آن اعليحضرت « 11 » نهاده ، دست سئوال دراز كرده بودند و زمانه در حمد آن يگانهء دوران مضمون اين ابيات به گوش هوش عالميان مىرسانيد . نظم « 12 » :
هيچ سايل به خوشدلى و به خشم * لا در ابروى او نديده به چشم
تا نيايد ز سايلان تشوير « 13 » * همه پيش از بيار گويد گير
در اندك روزى آن « 14 » همه زر و جمعيت هباء منثورا شده ، شروع در تقسيم خشت طلا گرديد « 15 » .
و هم در آن ايام ، شاهقلى بيك ولدارس « 16 » خان را منصب خلفايى « 17 » شفقت كرده ، سلطنت دادند و دماوند و هبلرود « 18 » را تيول « 19 » او عنايت فرمودند و سيادت و نقابت پناه سيد سليمان كمونه « 20 » كه ابا عن جد از امراى بزرگ اين دودمان خلافت مكان است و « 21 » بواسطهء ارتباط « 22 » سلطان حيدر ميرزا ، شاه اسمعيل او را از نظر انداخته بود ، همانا كه بىتوجهى « 23 » نسبت به سادات يمنى « 24 » ندارد ، وى منظور نظر كيميا اثر شده ، به دستور به مرتبهء ايالت سرافراز شد « 25 » و « 26 » مهر خاصهء شريفه - كه بر احكام « شرف نفاد يافت » مىزنند « 27 » ، به وى عنايت فرموده « 28 » و الكاى شوشتر « 29 » به او دادند .
هامش
( 1 ) - ب : خان
( 2 ) - مز ، ب : گران
( 3 ) - ن : « و اقاصى » ندارد
( 4 ) - م : خزانه
( 5 ) - ن : زخاير
( 6 ) - ب ، م ، ن : از نقد و اطعمه
( 7 ) - م : « و » ندارد
( 8 ) - ن : جهات و
( 9 ) - ن : نصب
( 10 ) - ن : شدند
( 11 ) - ن : عاليحضرت
( 12 ) - م : ندارد . ن : بيت
( 13 ) - ن : تسوير
( 14 ) - ب : « آن » ندارد
( 15 ) - ب ، م ، ن : گرديده
( 16 ) - ب : ارسن
( 17 ) - ب ، ن : خلفاى
( 18 ) - ن : هلرود
( 19 ) - ب ، ن ، م : به تيول
( 20 ) - ن : مكونه
( 21 ) - ب ، م ، ن : « و » ندارد
( 22 ) - ن : اريياط
( 23 ) - ن : بتوجهى
( 24 ) - ن : تمنا
( 25 ) - ب ، م : شده . ن : گشته
( 26 ) - ب : « و » ندارد
( 27 ) - م : ميزنيد . ن : مرند
( 28 ) - ب ، م ، ن : فرمود
( 29 ) - ب : شوشتر را