امراء مذكوره پارهء بقم و جمع ديگر به همدان گريختند .
ص 824 س 1 : قضا و قدر نظم :
چو سرمنزلش داد يزدان پاك * ورا از سياهى دشمن چه باك
يكى تن كه با وى بود كردگار * نبايد كه انديشد از صد هزار
ص 825 س 2 : شاهزادهء عالم آرا طهماسب را برداشته بدولتخانهء مباركه داخل شد عساكر نصرت شعار را از فتح نامدار چندان غنيمت از قطار اشتران پربار و اسبان تازى صرصر رفتار بدست افتاد كه پاى تقرير و دست تحرير بسرحد وصف آن نرسد . شعر :
غنيمت كشان بر در شهريار * غنيمت كشيدند بيش از شمار
آحاد و افراد مردم اردوى همايون كه معاش يو مىنداشتند چندان مال و شتر بهم آوردند كه از احتياج بيرون آمدند و از وقت فتح تا صباح در كشاكش بودند و آن همه مال و جمعيتى كه امراء مذكور سالها اندوخته بودند و ايشان و ملازمان و اتباع بغنف و تعدى از مسلمانان گرفته بودند صاحب شدند .
ص 825 س 4 : يعنى آفتاب جهانتاب علم نورانى برافراخت و لشگر كواكب را مغلوب ساخت شاهزادهء صاحبقران در آنمحل بديوانخانهء رفيعه برآمده به تخت شهريارى و جهانبانى برآمده به عشرت و شادكامى مشغول شد . شعر :
بگرد تخت خوبان سرايى * جهان را داده از رخ روشنائى
پريچهره بتان نازك اندام * ز جعد از بهر دلها بافته دام
جوانان لطيف ناز پرورد * ز چشم بد نديده رويشان گرد
بريشم زن ره عشاق ميزد * صلاى عشق بر آفاق ميزد
كرشمه ساز كرده ساقى مست * ز غمزه ناوك افكن شست در شست
خرامان جام بر كف چون تذروى * شكفته لالهء از شاخ سروى
حديقهء منزل همايونرا نزهت و طراوت بىاندازه و روضهء سلطنت و جلالت از رشحات فتح و نصرت و فيروزى سرسبز و تازه و بواسطهء بشاشت و خوشحالى آرام انتظام اسباب سرسبز و تازه و بواسطهء بشاشث و خوشحالى آرام انتظام اسباب سرور جنود محبت رخت بسته و سپاه غم و اندوه پشت هزيمت داده و از صولت عساكر منصور لشگر دشمن شكسته و بنياد شوكت مخالف به كلى برافتاده ساخت . شعر :
كه جاويد صاحبقران شاد باد * ز فتحش جهان يكسر آباد باد
بر او آفرين از جهان آفرين * كه نارد بفرش زمان و زمين
زمين گلشن از پايهء تخت اوست * زمان روشن از پرتو بخت اوست
فلك بنده و اخترش يار باد * خداى جهانش نگهدار باد