ملازمان او بهر عنوان كه بود فرار نمود و ميرزا سلمان بر سر فرار او اعراض بيشترى بمحمد خان نمود ديگرى عليقلى خان . . .
ص 742 س 13 : خواجه افضل وزير كه سابقا اين قطعه ميرزا سلمان از نتايج طبع خود به دو نوشته بود . بيت :
اى آصف هراة فراموشيت مباد * از ما كه چاكران شه ذره پروريم
تو شيشهء مراتى و ما سنگ اين حباب * شايد كه دور گردد و روزى بهم خوريم
او را بغلامان شاهزادهء صاحبقران سپرده در حجرههاى بالاخانهء مدرسه حبس نمودند و ابراهيم سلطان . . .
ص 740 س 19 : مىكوشيد . . . و در وادى امراء بزرگ مثل قلى سلطان قورچىباشى و شاهرخ خليفه و محمد خان مذكور ساخت كه مادام كه اين سه كس را دفع نكنند سلطنت سلطان حمزه ميرزا قرار نمىگيرد و همگى اين حكايات شنيع را بىتحاشى ببانگ بلند شهرت ميداد و از گوشه و كنار معاندان او اين را با قبح بيان بديشان ميرسانيدند و اراده و ما فى الضميرش آنكه چون فتح نموده و بيكهفته به زور امراى تكلو و لشگر خود و بياده شهر و بلوكات دار السلطنهء هراة را خواهد گرفت بعد از آن دفع امراى مذكوره نموده سلطنت را يكى خواهد ساخت و دويى از ميانه قزلباش بر [ خاست ] اما نميدانست كه :
كبوتر كه پهلو زند با عقاب * به قصد سر خويش دارد شتاب
القصه كه بتدبير و عقل خواجه ملك محمد منشى و خواجه عبد المؤمن قوم مقرر كرد كه پنج هزار پياده . . .
ص 744 س 1 : تاختند . . . ميرزا سلمان را بعضى از غلامان و آقايان در پيش انداخته او را بمدرسه رسانيدند وى خود را به خدمت شاه و شاهزاده رسانيده متحصن به دولتخانه گرديد . ازين معركه و غوغا شهر بر هم خورد و غوغايى عظيم و حادثهء بزرگ روى نمود . اول آوازه افتاد كه شهر هراة گرفته شد نقاره كوفتند و آخر در شهر خبر افتاد كه ميرزا سلمانرا بقتل رسانيدند و در شهر بشارت زدند . . . .
ص 746 س 5 : محروسه خصوصا دار السلطنهء اصفهان كه اصل او از آنجا بود و برادر و ابناء عم و اقوامش در آنجا بسر مىبردند . . . .
ص 746 س 7 : . . . كه نوشته شود عرض كه دفع الوقتى شود و شبها بميان آيد چنانچه گفتهاند الليل جبلى :
كه داند كه اين پردهء نيلگون * ز بازيچه فردا چه آرد برون
چون مرحومى ميرزا ابو تراب نطنزى كه مستوفى دفتر خاصهء شريفه بود و دفاتر اموال صونك نيز با او بود او را حاضر ساختند و او بميرزا سلمان و ميرزا سلمان به او عدو بودند او قلم