تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 1029

مساهمون:

ص١٠٢٩
كه چون صبيه خود را در سلك خادمان حرم عالى شاهزادگى درآورده بود و باعث آن همه فتنه و فساد ميانهء طوايف و اويماقات عالى گشته بود و علىرقم شاملويان تكلويان و تركمانان را پيش كشيده خيال باطلى پيش گرفته اگرچه شاه و شاهزاده به آن راضى نبودند بحسب وضع آنچنان افتاده بود كه مشار اليه شاه و شاهزاده را برداشته بخراسان برد . شعر :
من فكر همى كنم قضا مىگويد * بيرون ز ارادهء تو چيز دگرست
چون مقدر چنان بود كه ميرزا سلمان در دار السلطنهء هراة بقتل رسد اجل او را گريبان گرفته كشان كشان بباغ زاغان كه مقتل او در آن مكان بود رسانيد چنانچه ذكر خواهد شد القصه چون روز سه‌شنبه يازدهم . . . . ص 738 س 7 : ميرزا محمد كرمانى كه بعد از قتل سلطان حسين خان از عراق گريخته بدانجا رفته بود و در خدمت خان مىبود . ص 738 س 8 : شاه عالميان كه در آن وقت در سن دوازده سالگى بود و در اتاق خوابيده بود آن اعليحضرت را واقف نساختند و لشگر ظفر اثر شاه و شاهزاده كه متوجه آن جنگ بودند ايشان نيز دو بخش شده قبل از آنكه بر سر تيرپل برسند ولى سلطان تكلو را با جمعى از امرا بر سر فولاد خليفه كه بر سر آب مسكن داشت فرستاد و تيپ شاه و شاهزاده از پل گذشته متوجه اردوى شاهى ظل سبحانى شدند و اعتماد الدوله ميرزا سلمان با اكثر امرا تيپ شاه و شاهزاده را گذاشته چرخچى شده بيشتر در حركت آمدند . . . . صباح ص 838 س 17 : مستعد براق بستن . . . مردم اردوى شاهى از كنار آب آواز جنگ و جدال را شنيده تيغها آخته و نيزه‌ها سرانداخته را ملاحظه نمودند دانستند كه آن شخص راست مىگفته پس از آن چون آفتاب عالمتاب قدم در معركهء فلك دوار نهاد و سپاه ظلمت شب را منهدم ساخت خان عاليشان عليقلى خان يراق پوشيده به خدمت اشرف رفته آن اعليحضرت سوار كرد . شاه كامكار چون از توجه پدر و برادر عاليقدر آگاهى يافت و پرتو اين خبر بر خاطر انور . . . فرمان داد كه دليران شاملو و بهادران جنگجو سوار شده علمها را برداشته تيپ و صفها را آراسته و جمعى را پيشتر فرستادند اگرچه لشگر آن پادشاه بحر و بر كمتر بود اما اعتماد كلى بر عنايت حضرت پروردگار عالى داشت آن دو لشگر پرخروش و دو درياى پرجوش بمؤداى
« مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ »
« 1 » بر يكديگر تاخته . شعر :
سحرگاه كين شاه انجم حشم * بجنبيد از چه بطبل و علم
دميد از افق صبح صادق شكوه * كف انداز شد بختى مست كوه
ز داغ افق آسمان درگرفت * فلك پنبهء صبح در بر گرفت
از طرفين صف قتال و جدال آراستند و از سر جان كه متاعى بود بس گران بر [ خاستند ] ميان
هامش
( 1 ) - سوره 55 آيه 19
خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 1029 | قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى / احسان اشراقى