آسمان و زمين غبارى بر [ خاست ] كه جز بباران خون نمىنشست جانرا با تن نزاعى پيدا شد كه جز به حد شمشير به قطع و فصل نمىرسيد . فارسان عباسى بر بالاى نيزه و گيسوى به زخم چنان فتنهانگيز بودند كه روز مصاف را شب زفاف مىپنداشتند و دليران حمزوى جام مالامال خون جگر كه سافى اجل ميداشت شراب ناب مىپنداشتند . شعر :
بجنبش درآمد دو درياى خون * شد از موج آتش زمين لالهگون . . .
ص 838 س 19 : روان بود و چون اكثر لشگريان از طوايف اويماقات عباسى بودند آن صحرا و دراز لشگر بعنوان ديگر آرميده ميرفتند و خود را داخل قشون و تيپ و قشر نمىنمودند
زيادت ز مور و فزون از ملخ * گرفته همه كوه و هامون و شخ . . . . .
ص 739 س 1 : خلافت مكان كه به يمن آن فتوحات غريبه و تسخيرات عجيه روى نموده چنانچه از اول اين كتاب مستطاب تا حال شرف ذكر يافته پيش انداخته خود را به صف لشگر عباسى رسانيدند و از اطراف و جوانب جنگ پيش بردند عليقلى خان سعى و كوشش بسيار نمود و آثار شجاعت و مردانگى بظهور رسانيد و . . .
ص 739 س 1 : معطوف داشت . . . شعر :
پياده دو سو بر سر بارگى * بجنبيد لشگر بيكبارگى
سم باد پايان فولاد نعل * به خون دليران زمين كرد لعل
درنگ كمانهاى بازوشكن * بسى خلق را برده از خويشتن
ستيز دو لشگر چو از حد گذشت * زمانه يكى را ورق در نوشت
قوى دست را فتح شد رهنمون * بزنهار خواهى درآمد زبون
عاقبت نسيم فتح و نصرت از مهب
« مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ »
« 1 » بر علم شاه سكندرشان پدر بزرگوار وزيد و صبح اقبال از مطلع آمال او دميد و در نصف ساعتى . . .
ص 839 س 8 : هرات رسانيدند ع : چشم زخمى عظيم واقع شد . شاهزادهء جوانبخت روشن ضمير بعون تأييد الهى و قوت پادشاهى با جمعى قليل يكجلو از قريهء سول تا شهر كه از ده فرسخ متجاوز است از ديدهاى بدانديشان نهان در حفظ امان حضرت ملك منان درآمده داخل حصار دار السلطنه گشتند و شاه و خان هر دو بىگزند بر سرير تمكن قرار گرفتند و شهر را بستند . . .
ص 739 س 18 : ميرزا محمد وزير را از شخصى كه مشار اليه را گرفته بود استماع افتاد كه او را گرفتم ميخواستم كه چون تاجيك است زنده بيارم الحاح بيشترى كرد كه نمىخواستم چشم بر چشم ميرزا سلمان اندازم مرا بكش لهذا حسب الالتماس او سرش را آوردم . . . و جمعى ديگر
ص 739 س 23 : بدست هر يك افتاده و اين جنگ و جدال از صبح تا چاشت امتداد داشت و مال و اموال تمامى اردوى همايون بدست لشگر عراق درآمد شاه و شاهزاده از قريه سول
هامش
( 1 ) - سوره 3 آيه 126