تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 1028

مساهمون:

ص١٠٢٨
تهيهء اسباب سفر و انجاح مهمات لشگر و حشر در مدرسه ميرزا كه خارج دار السلطنهء هراة واقع است نزول اجلال فرمودند و انتظار آمدن مولانا عطا اللّه و اخبار بر خواستن اردوى شاهى از سر تربت مىكشيدند . نواب شاه و شاهزاده تا اواخر حمل بواسطه حيل مرشد قلى خان در تربت ماند . . . . در روز 24 شهر ربيع الاول . . . . ص 737 س 16 : فرود آمدند . . . مجملا اردوى وسيعى بهم آمدند كه نزديك به دو سه فرسخ طول و عرض آن ميشد لاجرم اگر كسى وثاق خود را گم مىكرد به چند روز از سركردگى مىكشيد تا آن را مىيافت در آن سرزمين . . . ص 737 س 20 : اقدام داشتند بعد از نماز فريضهء ظهر و عصر با قورچيان و بعضى امراى نامدار تكلو و تركمان و ذو القدر و افشار به قصد پيكار متوجه اردوى شاهى ظل سبجانى كه در كنار آب تيرپل قرار داشتند و مسافت ده فرسخ راه بود شدند . ذكر رفتن شاه سكندرشان و شاهزادهء صاحبقران بجانب هرات و جنگ غوريان . ارادهء حضرت ملك ملك بخش فعاليت كبريا چون به بقا و ابقاى ذات انفس كه سالها بر سرير سلطنت و جهانبانى متمكن خواهد بود رايت عنايت برافراشته بوجود با وجود او عالمى را در ظل حمايت و عاطفت او منوط و مربوط فرموده شاهباز بلندپرواز اقبال او را بر سر جهانيان گسترانيده و بواسطهء اراده كه به حسب خام طمعى و نمك بحرامى از كج‌بينان روزگار بىاختيار صادر گردد و نقصى در ذات حميده صفات نخواهد چه « الخير فى ما وقع » وقوع هر حادثه و حدوث هر واقعه بوجود واسطه و وصول رابطه منوط گردانيدند . نظم :
در تمام آفرينش بيش هر كو عاقلست * هيچ بىحكمت نباشد گرچه قدرت كاملست
در مبادى احوال انبياء و اوليا تا بمضايق و شدايد گرفتار نشدند بمرتبهء نبوت و ولايت نرسيدند . يوسف نبى تا بزندان نرفت بر سرير پادشاهى قرار نگرفت شرح اين متال و تفصيل اين اجمال آنست كه سابقا شرف عرض يافت كه چون شاهزاده عالميان شاه اسمعيل از دنيا رحلت فرمود و سلطنت بوجود با وجود شاه سكندرشان سلطان محمد پادشاه كه والد اكبر شاه فردوس مقر مزين گرديد آن اعليحضرت دو خلف نامور يكى شاهزادهء صاحبقران سلطان حمزه را كه با والدهء ماجده در خدمت اشرف مىبودند و شاهزادهء ديگر پادشاه گيتىستان شاه عباس كه در دار السلطنهء هراة بدارايى مملكت خراسان اشتغال داشتند و محبت ميانه پدر و پسران و برادر با يكديگر چنان بود كه هيچكدام خود را بر ديگرى ترجيح نميدادند و هر كدام ديگرى را بر خود عزيزتر ميداشتند انشاء اللّه بعد از اين در محل خود مذكور خواهد شد كه بعضى از امراء و معاندان با شاهزادهء صاحبقران سلطان حمزه ميرزا در ميان نهادند كه خلع پدر بر سلطنت نموده او را بر تخت سلطنت نشانده خطبه و سكه باسم مبارك او مزين سازند قبول نفرمود . چون ميرزا سلمان جابرى كه ركن السلطنه اعتماد الدوله بود و بفكر دور و دراز و انديشهاى مبرا از عقل و ايجاز اراده داشت