تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 918

مساهمون:

ص٩١٨
درين اثنا شاه كامياب حكومت و دارايى فارس را به بنياد بيك يوزباشى و مرجلو ذو القدر شفقت كرده وى را منصب خانى « 1 » و تواجىباشى عنايت فرمودند تا او بقيهء لشگر ذو القدر را صاحبى كرده معلوم همگنان شود « 2 » كه ديگر يعقوب خان ( روى شيراز نخواهد ديد . چون اراده و تقدير لم يزلى چنان بود كه يعقوب خان ) « 3 » بىمدد لشگر و تشويش حشر بدست درآمده گرفتار شود ، اتفاقا يعقوب خان را به خاطر رسيد كه ميرزا جان « 4 » بيك وزير خود را به درگاه عالم پناه فرستاده از شاه عالميان در خواه گناهان « 5 » او نموده جرايم و تقصيرات او به عفو مقرون گردد « 6 » . ميرزا جان بيك در روز عيد اضحى « 7 » به شيراز آمده ، به پاىبوس اشرف سرافراز گرديد و حقيقت حال مقرون به نكال آن بد خصال را معروض داشته ، شاه جمجاه او را مستمال « 8 » گردانيده و خلعتهاى فاخر جهت « 9 » يعقوب خان شفقت كرده ، ميرزا جان بيك بعد از چند روز كه در شهر در ملازمت اشرف بود ، مرخص گشته از عقب يعقوب خان رفت « 10 » وى از قلعه بيرون آمده روانهء درگاه عرش اشتباه گرديد . شعر :
برون آمد از قلعه زار « 11 » و زبون * بدان سان كه جان آيد از تن برون
چو ديدش شهنشاه فيروز جنگ * سر قدر سودش به چرخ بلند
در مرحمت بر رخش باز كرد * ز ميران دورانش « 12 » ممتاز كرد
روز پنجشنبه روز غدير ، يعقوب خان داخل شهر شده ، به مراحم بيش از پيش و تفقدات بىدريغ خسروانه سرافراز گرديد و نسيم عنايت شاهى از غايت مهربانى بر ساحت احوالش وزيد و با انواع تلطفات بىغايات « 13 » سرافراز و بلند پايه گرديد . شعر :
به اميد لطف شه كامكار * امان خواه آمد برون از حصار [ 682 ]
دلى پر نهيب و سرى « 14 » پرشتاب * نه عزم درست و نه راى صواب
بعد از آن ، شاه خجسته خصال به سعادت و اقبال شيراز را به دستور به وى مرحمت فرمود لشگر شيراز بر سر وى جمع شده ، استيلا و شأن او زياده از اول گرديد اما از غايت حيرت نمىدانست چه مىكند . بيت :
كسى را كه برگشت « 15 » از روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
مصطفى بيك كچل افشار كه همگى باعث فتنه و فساد بود و « 16 » در قلعه رفيق وى شده بود ، در روز جمعه نوزدهم به قتل رسيد و آثار غدر و نفاق همچنان از وجنات و اوضاع آن برگشته روزگار ظاهر و هويدا بود « 17 » با وجود عنايات و مراحم خسروانه سودى نمىكرد . شاه جمجاه ملهم گشته
هامش
( 1 ) - م : خان ( 2 ) - ب : گردد ( 3 ) - م : بين الهلالين را ندارد ( 4 ) - ب : « جان » ندارد ( 5 ) - م : كنان ( 6 ) - ب : گردد و ( 7 ) - ب : اضحا ( 8 ) - ب : استمال ( 9 ) - ب : به جهت ( 10 ) - م : رفته ( 11 ) - م : زرا ( 12 ) - م : اوزاش ( 13 ) - ب : بيدريغ و بيغايات م : ندارد ( 14 ) - م : و سر ( 15 ) - م : اروز ( 16 ) - ب : « و » ندارد ( 17 ) - م : « بود » ندارد . ب : بود كه
خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 918 | قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى / احسان اشراقى