ملازم كه افتاد حق ناشناس * كن از فعل او بر زوالش « 1 » قياس
هر آن شر كه آيد ز نوع بشر * ز كفران نعمت نباشد بتر
به كفران نعمت دليرى مكن * كه بينى مضرت ز چرخ كهن
يعقوب خان كه انديشهء خود بعد « 2 » تحصن قلعه نديد ، مدتى مديد اعتماد بر متانت قلعه نموده ، آن راى را از ديگر آرا گزيد و غافل « 3 » از آنكه قادر مجيد و جبار معيد بواسطهء كفران نعمت او را دست و گريبان بسته بمؤداى « 4 » حقيقت انتماى ، نظم :
با ولى نعمت ار برون « 5 » آيى * گر سپهرى كه سرنگون آيى
از فضاى آن قلعه بيرون خواهد آورد هرچند [ 680 ] خاطر به سختى و استحكام قلعه جمع داشت اما هاتف غيب مضمون
« إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ »
. « 6 » به گوش هوش او مىرسانيد و هاتف لا ريب مدلول
« يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ »
« 7 » بر ساكنان آن قلعه مىشنوانيد
شعر : « 8 »
ولى آخر از چرخ آيين نفاق * مه ذو القدر كرد رو در محاق
يعقوب خان به استصواب جمعى از ابلهان كه رفيق او بودند ، نخوت و غرور در دماغ ايشان جا گرفته به متانت حصار و ذخيرهء بىشمار مغرور « 9 » گشته در قلعه را بست و به فراغت خاطر در آن نشست . نظم :
كشيد آن كج انديش ناپاك كيش * ز قلعه خطى از خطا گرد خويش
در قلعه نگشاد آن بىبصر * فرو بست بر بخت فرخنده در
ارباب سير و تواريخ « 10 » چنين نوشتهاند كه قرب پنجهزار سال از بناى آن قلعه گذشته در هيچ زمانى احدى از سلاطين آن قلعه را نگرفتهاند . شعر :
چه « 11 » قلعه ز عالم سر افراخته * به عرش برين سايه انداخته
گذشته سر قلهاش « 12 » از فلك * ز نظارهاش خيره چشم ملك
فصيلش « 13 » كم از عرش و الا نبود * ز رفعت سر قلعه پيدا نبود
چو گردون بنايش ز بيداد بود * به سنگين دلى كوه فرهاد بود
بنايش بود طاق گردان سپهر * دو روزن ز ديوار او ماه و مهر
بروجش ز دعوى زبان كرده باز * سخن كرده با كنگر عرش ساز
رواق فلك طاق دروازهاش * به عرش برين رفته آوازهاش
هامش
( 1 ) - م : زلانش
( 2 ) - ب ، م : « بعد » ندارد
( 3 ) - ب : گزيد و قافل . م : گزيد غافل
( 4 ) - ب ، م : بمؤادى
( 5 ) - م : بيرون
( 6 ) - سوره 62 آيه 8
( 7 ) - سوره 4 آيه 78
( 8 ) - ب : ندارد
( 9 ) - ب : مقرور
( 10 ) - ب : و و تواريخ
( 11 ) - ب ، م : چو
( 12 ) - م : قلعهاش
( 13 ) - اين بيت در نسخه « م » در پنجمين بيت آمده و مصراعهايش مقدم و مؤخر شده است