و چند روز در قلعه متحصن شده ، بالاخره چارهاى بعد بيرون آمدن و اطاعت نديده « 1 » بعضى از مصلحان خيرانديش را در ميان انداخته به خدمت خان عاليشان فرستاد . خان نيز ملتمسات وى را مبذول داشته تعهد نمود كه در خواه گناهان وى از شاه جهانيان نموده نگذارد كه به وى آسيبى رسد و بر صدق اين قسم ياد نمود « 2 » و حقيقت به پايهء سرير اعلى عرض كرد « 3 » و خود به قلعه رفته با او ملاقات نمود و او را از قلعه بيرون آورده ، چند روز در كرمان جهت انجام مهام آنجا توقف كرده ، حسب الامر اعلى « 4 » كرمان به ولى خان افشار به دستور شفقت شد و بعضى از محال آنجا مثل قصبهء خبيص به اسمعيل سلطان الپلو كه همراه رفته بود و « 5 » پارهاى به خاصهء شريفه منسوب شده ، امراى مذكور در محال الكاى خود توقف كرده خان زمان يوسف سلطان را برداشته غانما سالما روانهء درگاه عالمپناه گرديد و در شيراز به شرف عتبه بوسى سرافراز گرديد . و التوفيق فى جميع - الامور من اللّه القادر المجيد .
ذكر شمهاى از بقاياى احوال امراى خراسان و طغيان [ ازبكان ] « 6 »
چون اكثر بلاد خراسان به حوزهء « 7 » تصرف ازبكان درآمد ، سليمان خليفهء تركمان [ كه ] در بلدهء تون بسر مىبرد خبر يافت كه مردم بجستان ياغى « 8 » شده ، فى الفور به جانب بجستان روان شد . تليم « 9 » خان ازبك كه در آن « 10 » اوان در خراسان بود واقف گشته چهارصد ازبك را مقرر كرد كه به تون آمده ، آن بلده را بدست درآورند . ازبكان در باغستان « 11 » تون قرار گرفته بودند .
چون « 12 » اين خبر به سليمان خليفه رسيد كه جمعى از « 13 » ازبكان به توان آمدهاند « 14 » ، از سربجستان برخاسته عزيمت تون نمود و سيصد سوار و دويست پياده تونى همراه داشت .
چون نزديك به باغستان « 15 » و ازبكان رسيد ، نصف شب بود كه ازبكان بيرون آمدند و جنگ درپيوست . سليمان خليفه شكست يافته با سواران به قلعه رفت و پيادهها دستگير شدند و بدست ازبكان به قتل رسيدند . مصطفى سلطان كنگرلو در طبس گيلكى مىبود . چون خبر شنيد ، يراق كرده عزيمت تون نمود . ازبكان چون واقف شدند كه او از طبس [ 678 ] به جنگ ايشان مىآيد ، عزيمت استقبال او كردند « 16 » . چون به قريهء بستاق كه يكى از قراى ولايت قاين « 17 » است و ما بين تون و قاين « 18 » واقع شده تلاقى طرفين بهم رسيد ، نماز عصر بود كه شروع در جنگ نمودند اما هيچكدام بر يكديگر غالب نيامدند . شعر :
هامش
( 1 ) - ب ، م : نديد
( 2 ) - ب : نموده نگذارد كه حقيقت . م : نموده و حقيقت
( 3 ) - ب : كرده . م : كرد
( 4 ) - ب : الاعلى
( 5 ) - ب : « و » ندارد
( 6 ) - مز ، ب ، م : از كيلان
( 7 ) - ب : بحوضه
( 8 ) - ب : ياقى
( 9 ) - مز : تيلم
( 10 ) - مز ، م : « آن » ندارد
( 11 ) - ب : باغ استان
( 12 ) - ب : چو
( 13 ) - مز « از » ندارد
( 14 ) - ب ، م : « اند » ندارد
( 15 ) - ب : باغ استان
( 16 ) - ب : كردهاند م : كرودند و
( 17 ) - ب ، م : قايين
( 18 ) - ب ، م : قايين