تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 903

مساهمون:

ص٩٠٣
از دم باد خنك لبهاى خوبان « 1 » شد كبود * آه ازين سرما كه رنگ از روى آتش مىبرد
پس از آن كوچ بر كوچ تا اصفهان جايى توقف نفرمودند « 2 » . يولى بيك غلام كه در آن ايام داروغهء آنجا بود شهر را آيين بسته ، شاه عالم آراى « 3 » در عشر اول شهر ربيع الاخر به شهر داخل شده ، در نقش جهان - كه دولتخانه بوده و آن نمونه‌اى است از ارم و جنان - قرار گرفتند و به عيش و كامرانى و عدالت و رعيت پرورى بقيهء آن سال را گذرانيدند .

ذكر احوال مقرون به و بال بكتش افشار

چون مدت ده دوازده سال بود كه بكتش ، ولد ولى سلطان تواجى افشار حاكم دار الامان كرمان ، مطلق العنان از دارايى و حكومت ولايت بسر كرده بود و قرب پنجاه هزار تومان املاك نفيس خواجه‌هاى كرمان و اولاد امجاد مرحومى « 4 » آقا كمالى « 5 » را [ صاحبى ] كرده تمامى آنها را بالامثال ملكا ملكا به حوزهء تصرف او يا جمعيت و اثاث و ذخاير و دفاين ايشان درآمده بود و در كرمان دختر خواجه عبد القادر و در يزد دختر سيادت‌پناه مرتضى ممالك اسلام ميرغياث - محمد ميرميران را خواستگارى « 6 » كرده از يزد تا كرمان از خود مىدانست لهذا دماغش مخبط شده ، از آن توهم آمدن به درگاه گيتىپناه را با خود قرار نمىداد . چه در زمان شاهزادهء صاحبقران و چون شاه عالميان بر تخت سلطنت متمكن گشتند به همان دستور به درگاه حاضر نشد و به سعادت عتبه بوسى فايز « 7 » نگشت و همگى مطمح ، نظر كيميا [ اثر ] در رفتن اصفهان فكر دفع و رفع او از كرمان بود « 8 » كه ناگاه قايد اقبال بىزوال در دفع آن گمراه برگشته روزگار درآمد ، يعقوب خان حاكم فارس بىحكم « 9 » مطاع لازم الاتباع اراده دفع او نمود « 10 » و به خاطرش رسيد كه وى چون در يزد است ، ايلغارى بر سر او آورده او را بدست درآورد . يعقوب به بهانهء آنكه بر سر حاكم لار مىروم ، لشگر جمع نموده ، در مدت هفت هشت روز خود را به يزد رسانيد . مشار اليه كه از آمدن وى واقف شد اراده نمود كه به قلعهء يزد متحصن شود جمعى از مردم آنجا او را منع كردند و چاره‌اى بجز بيرون آمدن و جنگ نمودن نديده ، بالضروره از قلعه بيرون آمده ، ميانهء او و يعقوب خان محاربه به وقوع انجاميد . نظم :
سنانهاى خونريز در كار شد * ز خار سنان دشت گلزار شد
بعد از جدال و قتال بسيار شكست بر لشگر افشار افتاده ، بكتش زنده گرفتار و دستگير گشت . مشهور است كه خود التماس نمود كه او را به قتل آورند « 11 » و در محل كشته شدن اين مصرع را بر زبان آورد . مصرع : « 12 »
اى كشته كرا كشتى كامروز ترا كشتند
هامش
( 1 ) - ب : خوبا ( 2 ) - م : نفرموده ( 3 ) - ب : عالم آراد ( 4 ) - م : و حومى ( 5 ) - م : آقاى كمالى ( 6 ) - ب : خواست خواستگارى كرده از : يزد ( 7 ) - ب ، م : فايض ( 8 ) - م : بوده ( 9 ) - م : به حكم ( 10 ) - ب : نموده ( 11 ) - ب ، م : آوردند ( 12 ) - ب : ( ع )