او را به درگاه عالمپناه حاضر سازد . شاه كامياب بمؤداى « 1 » حقيقت انتماى
« وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ »
« 2 » عمل نموده و « 3 » از جرايم وى در گذشت . حسين بيك مذكور در منتصف شهر صفر « 4 » سنهء مذكوره روانهء آن صوب گرديد .
دولتيار چون از آمدن آن « 5 » مير نامدار خبردار گشت ، به استقبال شتافته ، وى را با هفت نفر از ملازمان به درون حصار بست خود برده لوازم ضيافت و مهربانى به تقديم رسانيد و همراه مشار اليه عازم درگاه گيتى پناه گرديد « 6 » و در حينى كه رايات ظفر آيات « 7 » به جانب دار السلطنهء اصفهان در حركت بود ، در دار المؤمنين قم كه الكاى حسين بيك بود به شرف بساطبوسى اشرف سرافراز شد « 8 » شاه سكندر سپاه او را منظور نظر كيميا اثر گردانيد « 9 » و به خلاع فاخره مفتخر و سرافراز ساخت و الكاى سلطانيه و زنجان رود « 10 » و آن حوالى را به دو شفقت فرمود . وى « 11 » سالما غانما متوجه الكاى خود گرديد .
و هم در اواسط شهر شوال سنهء مذكوره ، فرهاد بيك غلام - كه سالها در زمان خاقان جنتمكان و بعد از آن زمان متصدى مهمات دار السلطنهء اصفهان بود - بواسطهء تشدد تحصيلداران ترياك خورده عاصى رفت .
ذكر آمدن سلطان زاده ولد عبد اللّه خان ازبك « 12 » به مشهد مقدس معلى مزكى و تسخير آن ولايت
سابقا مذكور شد كه چون نفاق در ميانهء امراى خراسان و سرداران ممالك ايران به اعلى مرتبه رسيد ، باعث جرأت و حركت ازبكان « 13 » شده ، در آمدن خراسان دلير گشتند . در مرتبهء دوم « 14 » كه شاه عالمپناه از خراسان به مقر سلطنت و اقبال نزول اجلال فرمودند ، بعضى از سنيان « 15 » و متعصبان آن ولايات « 16 » از بيم جان و « 17 » تيغ جان ستان غازيان باعث آوردن ازبكان [ 664 ] ، به خراسان شدند .
عبد اللّه خان سلطانزاده را كه ارشد اولادش بود ، به آمدن خراسان مرخص ساخت . شعر « 18 » :
به پيش پدر شد گشاده ميان * دل آكنده از كين كمر بر ميان
كه شايسته جنگ شيران منم * هماورد سالار ايران منم
بنابر فرمان عبد اللّه خان ، سلطان زاده از آب آمويه عبور كرده به خراسان داخل شد و از آنجا به حوالى « 19 »
هامش
( 1 ) - ن : بموادى
( 2 ) - سوره 3 آيه 134
( 3 ) - ن : « و » ندارد
( 4 ) - م ، ن : « صفر » ندارد
( 5 ) - ب ، ن : اين
( 6 ) - ب : گرديده . م : گرديد و
( 7 ) - مز : « ظفر آيات » ندارد
( 8 ) - ب ، ن : شده
( 9 ) - ب ، م ، ن : گردانيده
( 10 ) - ب : و زنجارود . ن : ندارد
( 11 ) - ن : « وى » ندارد
( 12 ) - ن : اوزيك
( 13 ) - ن : ازبكان بىايمان
( 14 ) - ن : دويم
( 15 ) - ن : سيستان
( 16 ) - ب ، ن : ولايت
( 17 ) - ب ، « و » ندارد ن : و ضرب
( 18 ) - م : نظم . ن : بيت
( 19 ) - ن : به حوالى شهر