تمام پيدا نمايد و از پاشايان سرحد ، از [ ارز ] روم و غيره « 1 » نيز اظهارى به اين معنى واقع شده بود .
در آن اوان ، شاهزادهء صاحبقران سلطان حمزه ميرزا اين اراده را « 2 » بواسطهء صلاح بندگان « 3 » خدا و رفع نهب و قتل و غزا مقرون به صواب دانسته ، اراده فرمود كه يكى از اولاد امجاد خود را روانهء آن صوب با صواب نمايند « 4 » و كتابات مشتمل بر اين مضامين نوشته ارسال داشتند .
از آن جانب پاشايان سرحد حقيقت حال به مسامع عز « 5 » و جلال رسانيده و مقرر گشت كه ايلچى به درگاه فلك اساس روانه گردانند . متعاقب آن ، حسين بيك چاوش - كه يكى از معتمدان و خيرانديشان و به « 6 » عقل و فراست و ذكا « 7 » و كياست از اقران خود ممتاز بود - به ايلچيگرى فرستادند .
مشار اليه بعد از قضيهء جانسوز شاهزادهء عالم افروز ، به ملك عراق وارد شد و توقف داشت تا وقتى كه شاه كامبخش مالك رقاب ، ابو المظفر شاه عباس از خراسان به دار السلطنهء قزوين آمده « 8 » به مقر سلطنت تمكين « 9 » يافتند . و ايلچى مذكور حقيقت احوال به مسامع باريافتگان عز و جلال رسانيده به همان قاعده كه شاهزادهء سعيد « 10 » شهيد مغفور قرار داده بودند ، مقرر گشت پاشايان عظام سرحد بعد از استماع اين خبر خير اثر ، عرايض به همان دستور نوشته ، مصحوب مصطفى چاوش « 11 » به پايهء سرير خلافت مصير فرستادند « 12 » . شاه سكندر سپاه والاجاه نيز صلاح وقت در صلح ديده در « 13 » جواب ، احكام مطاعهء واجب الاطاعه به مژدهء « 14 » فرستادن شاهزاده عز اصدار يافت كه « چون فيما بين جد جنت مكان عليين آشيان و پادشاه كيخسرو سليمان مكان عهد و ميثاق به قاعدهاى كه بر عالميان ظاهر است استحكام تمام داشت ، چند روزى بنابر اغوا « 15 » و افساد « 16 » بعضى ، خللى در آن واقع شد . اكنون بمؤداى « الولد الرشيد يقتدى بآبائه الحر » ، چون نوبت « 17 » سلطنت و جهاندارى [ 662 ] ممالك ايران بما رسيد ، در جميع امور ملتزميم « 18 » كه [ به ] روش و قاعده عمل نماييم و چون قبل از اين ، در ايام برادر سعيد صاحبقرانم « 19 » مقرر شده بود كه يكى از شاهزادههاى عظام را به درگاه فلك اقتباس « 20 » فرستند ، ما نيز مقرر داشتيم كه فرزند اعز « 21 » برخوردار نصرت شعار ، ابو النصر سلطان حيدر ميرزا را بدان آستان معلى نشان آورند » . چاوشان « 22 » را مرخص ساخته روانه گردانيدند و حسين بيك چاوش « 23 » كه سابقا آمده بود و او را در دار المؤمنين قم جاى داده بودند ، مقرر شد كه به دار السلطنه آمده ، مرخص در رفتن
هامش
( 1 ) - ن : غير و
( 2 ) - ن : « را » ندارد
( 3 ) - ب : بندهگان
( 4 ) - مز : نمايد
( 5 ) - مز : « عز » ندارد
( 6 ) - ب : « به » ندارد
( 7 ) - ب : زكا
( 8 ) - ن : آمده مقرر داشتند كه
( 9 ) - مز ، ن : « تمكين » ندارد
( 10 ) - ن : « سعيد » ندارد
( 11 ) - ب ، م ، ن : چاووش
( 12 ) - ن : فرستاده
( 13 ) - ن : از
( 14 ) - ن : شمرده
( 15 ) - ب : اقوا
( 16 ) - ن : افساد كه در آن اوان
( 17 ) - م ، ن : نواب
( 18 ) - ن : ملزميم
( 19 ) - ب : قران . ن : « صاحب قرانم » ندارد
( 20 ) - ن : اقتباس
( 21 ) - ن : اعزى خود را از
( 22 ) - ب ، م ، ن : چاووش
( 23 ) - ن : « جاى » ندارد