برده ، در آن آستان « 1 » ملايك پاسبان مدفون گردانند . امتثالا لامره المطاع ، ايشان را بدان روضهء عرش نشان برده مدفون گردانيدند . عليهم رحمة من اللّه الصمد .
گفتار در ذكر وقايع سال سيم از سلطنت آن پادشاه اقليم چهارم
چون لشگر سرما از طليعهء سپاه بهار رو « 2 » به انهزام آورد « 3 » ، نوروز از قدوم آن فصل طبيعت حيات گرفته ، شعر « 4 » :
چو دى رفت و « 5 » شد فصل ارديبهشت * چمن طعنه زد بر رياض بهشت
فلكساى شد سايبان « 6 » سحاب * شهابش ز هر گونه زرين طناب
نوروز اين سال ، روز سهشنبه « 7 » چهارم جمادى الاول اودئيل « 8 » و بعضها ثمان و تسعين و تسعمائه در حوالى دامغان گذرانيده به ولايت رى رسيدند . چون شاه سكندرشان ، سلطان محمد پادشاه « 9 » در قلعهء ورامين بودند و باعث آن عمل شنيع مرشد قلى خان بودند ، و نواب كامياب اشرف رضا بدان نداده بودند ، همگى مخطور خاطر انور بود كه آن اعليحضرت « 10 » را بيرون آورند « 11 » تا آنكه در اين مرتبه به مقتضاى « افضل الاعمال بر الوالدين » ، خود به سعادت خدمت و « 12 » ملاقات ايشان فايز « 13 » گشته ، آن حضرت را همراه برداشته مقرر داشتند كه همگى همراه يكديگر باشند . در اوايل فصل بهار ، شاه كامكار ، از رى « 14 » سير كنان تا به دار السلطنهء قزوين فرمودند « 15 » . مردم دار السلطنه ، شهر و بازار را آيين بسته در روز . . . « 16 » شهر مذكور شاه جمجاه به دولتخانهء مباركه داخل شده بر مقر سلطنت و خلافت متمكن گشتند و اوقات فرخنده ساعات صرف مهمات نموده به غور « 17 » داد عجزه و رعايا و زيردستان به نفس « 18 » انفس باز مىرسيدند . نظم : « 19 »
ز انصاف آن عادل داد ده * ز گرگ عوان رست صحرا و ده
جهان در جهان كرد عدلش عمل * كه شد در تموز اعتدال حمل
نه « 20 » حرف طلب در زبانها روان « 21 » * نه چوب « 22 » محصل نه كلك عوان
رعيت ز انصاف آباد شد * ز بخشش سپاهش همه شاد شد
هامش
( 1 ) - م ، ن : آستانه
( 2 ) - ن : « رو » ندارد
( 3 ) - م : آورده
( 4 ) - ب ، م ، ن : نظم
( 5 ) - م ، ن : « و » ندارد
( 6 ) - ب : سايهبان
( 7 ) - ن : شنبه 4
( 8 ) - ن : اودىئيل . ب : اوديل
( 9 ) - ب : پادشا
( 10 ) - ب ، ن : عاليحضرت
( 11 ) - نسخهها : آوردند
( 12 ) - م ، ن : « و » ندارد
( 13 ) - ب ، م ، ن : فايض
( 14 ) - ن : از روى سير كنان و شكار كنان . م : از رى سيركنان و شكار كنان
( 15 ) - ب ، م ، ن : فرمودند و
( 16 ) - در نسخهها افتادگى دارد
( 17 ) - ن : غور و داد
( 18 ) - ن : « به نفس انفس » ندارد
( 19 ) - ن : بيت
( 20 ) - م ، ن : ز حرف . ب : نحرف
( 21 ) - م : اوان . ن : توان
( 22 ) - ب : نچوب