چون از آب آمويه گذشته چند « 1 » روزى در بلدهء بلخ بسر برد ، از آنجا متوجه مروشاهيجان شد و از « 2 » مرو به سرخس آمد « 3 » . چند روزى كه در آن نواحى بسر برد ، اول يورش خود را به جانب دار السلطنهء « 4 » هرات و تسخير آن بلدة الاقبال كه از « 5 » معظم بلاد خراسان است و هميشه دار السلطنهء سلاطين زمان و خواقين اوان بوده ، معطوف ساخت . چون به حوالى بلدهء « 6 » فردوس مانند رسيد ، عليقلى خان در حفظ و حراست شهر و حصار و بيرون شهر « 7 » كوشيده ، عبد اللّه خان در سه فرسخى شهر منزل اختيار كرده ، ازبكان به تاخت و تاراج بلوكات اشتغال نموده « 8 » ، نواحى و « 9 » بلوكات « 10 » به تصرف خود درآوردند .
در « 11 » آن اوايل هنوز شاه جمجاه سكندر سپاه « 12 » در مشهد مقدسهء منوره بودند . عليقلى خان حقيقت حال را عرضه داشت نموده ، معروض بارگاه عرش اشتباه گردانيد . مرشد قلى خان را صرفه نكرده به جانب عراق در حركت آمد و به عليقلى « 13 » [ خان ] حكم مطاع عز اصدار يافت كه چون رايات عز و جلال به عراق رسد ، لشگر عظيمى به مدد او فرستاده خواهد شد يا « 14 » خود با لشگر بىكران خواهيم آمد .
چون مدت سه چهار ماه عليقلى خان بيرون شهر را نگاه داشته آنچه نهايت مردى و مردانگى و كوشش « 15 » بود بجاى آورد و از هيچ جانب كومك « 16 » و مددى نرسيد ، ديگر تاب نگاه داشتن بيرون شهر نماند بيرون شهر را گذاشته در حفظ و حراست شهر كوشيدند . عبد اللّه خان و تمامى ازبكان كوچ كرده به بيرون شهر داخل شدند و حصار آن مملكت را چون دايره در ميان گرفتند . غازيان مدت چند ماه در آن محاصره مصابرت نمودند اما نايرهء جوع در كانون محصوران به مرتبهاى شيوع يافت كه ديگر تاب و توانايى در كسى نماند و دود دل گرسنگان از كرهء نار درگذشت و قلت ذخيره به مرتبهاى رسيد كه چرم كهنه را جوشيده « 17 » مىخوردند و بعضى كه اسب داشتند رگ اسبان را گشوده خون آن را مىخوردند و به جهت عليق اسبان چوب تراشيده به عوض « 18 » كاه ميدادند . نظم « 19 » :
فشرد آنچنان قحط پاى ثبات * كه ناياب شد نان چو آب حيات
گرسنه شكم بر نمد دوخت چشم * كه همسايه گوشت بودست « 20 » پشم
گوشت و روغن مانند شب چراغ و عتيق « 21 » عريز الوجود و ناپيدا گشته « 22 » بود و بعضى از « 23 » [ 651 ] ،
هامش
( 1 ) - م ، ن : « چند » ندارد
( 2 ) - م : مردم . ن : و از آنجا
( 3 ) - ب ، ن : آمده
( 4 ) - م ، ن : به دار السلطنه
( 5 ) - ب ، م ، ن : « از » ندارد
( 6 ) - ب ، ن : آن بلده
( 7 ) - م ، ن : حصار
( 8 ) - ب ، م ، ن : نموده تمامى
( 9 ) - م : « و » ندارد
( 10 ) - ن : بلوكات را
( 11 ) - ب : بر
( 12 ) - ن : « سكندر سپاه » ندارد
( 13 ) - م ، ن : عليقلى خان
( 14 ) - مز : ياد
( 15 ) - ن : « و كوشش » ندارد
( 16 ) - ب ، م : كومك و مدى . ن : مددى و كمكى
( 17 ) - ن : جوشانيده م : چوشيده
( 18 ) - ن : به جاى
( 19 ) - ن : بيت . م : ندارد
( 20 ) - ن : بود است
( 21 ) - ب ، م ، ن : عشق
( 22 ) - ن : گشت
( 23 ) - م ، ن : « از » ندارد