تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 874

مساهمون:

ص٨٧٤
جمعى كه ايشان را تعاقب نموده بودند ، هم در دامنهء آن كوه بديشان رسيده ميانهء ايشان جنگ درپيوست . عليقلى سلطان را زخم‌دار گرفته مهر از گردنش بيرون آوردند . روز چهارم بود كه مهر در « 1 » گردن داشت . قورخمس سلطان روملو ، خلفا را هم زحمدار گرفته هر دو را به دولتخانه آورده در پاى ايوان چهل ستون در سر حوض گردن زدند و ريسمان بر پاى ايشان بسته بيرون بردند و يوسفخان و امير اصلان بيك را زنده آورده حكم شد كه ايشان را به قلعه برند و پير غيب خان و پسرش هر دو در جنگ [ 649 ] كشته شده « 2 » سر ايشان را به نظر اشرف رسانيدند و قرب « 3 » هفت هشت هزار كس كه بدين جماعت وابسته بودند ، چون بنات النعش از هم پاشيدند و پسران ميرزا سلمان را گيرانيده ، از سر قتل ايشان گذشتند و به مبلغى جريمه قرار دادند « 4 » . چون از اين معاملات و قطع و فصل جرايم ملازمان امرا فارغ گشتند « 5 » ، شروع در مهمات ممالك فرمودند . شيراز را به يعقوب بيك ولد ابراهيم خان داده او را خان گردانيدند و زن و صونك « 6 » مهديقلى خان را وى « 7 » صاحبى كرد و او را مرخص ساخته به شيراز فرستادند كه لشگر شيراز را برداشته به يساق « 8 » خراسان حاضر شود « 9 » و همدان را به قورخمس سلطان شفقت كرده او را خان گردانيدند و ابراهيم خان تركمان را « 10 » الكاى ترشير داده او را در ميان زمستان به خراسان فرستادند و حكومت ولايت قم و فراهان را به سليمان خليفهء تركمان دادند و الكاى سابق او را كه تون و طبس بود به سلمان خان نبيرهء عبد اللّه خان « 11 » استاجلو عنايت فرمودند و دار السلطنهء اصفهان را به مرشد قليخان مرحمت « 12 » نمودند و كاشان را به دستور خاصه « 13 » فرمودند و ساوه را به سلطان مراد خان ولد امير خان تركمان دادند و آوه را به شاه بوداق « 14 » سلطان تركمان و اسلمس خان ولد شاهرخ خليفه « 15 » به دستور مهردار گردانيدند و اردستان را به تيول او مقرر نمودند و الكاى قزوين و ساوخ « 16 » بلاغ ، بعضى « 17 » به خاصهء شريفه مخصوص شده « 18 » پاره‌اى بر قورچيان « 19 » قسمت نمودند و طهران را به دستور به مسيب خان تكلو دادند و الكاى ورامين را به ابراهيم سلطان استاجلو دادند و منصب خلفايى را به دستور به شاهقلى سلطان خلفاى سابق عنايت نمودند و الكاى دماوند و هبلرود « 20 » را به تيول او مقرر كردند و الكاى سمنان و خوار « 21 » را به دستور به احمد سلطان ذو القدر مرحمت « 22 » نمودند .
هامش
( 1 ) - ن : بر ( 2 ) - ب ، م ، ن : شدند ( 3 ) - م ، ن : قريب ( 4 ) - ن : دادند و ( 5 ) - ب ، م ، ن : شدند ( 6 ) - ن : « صونك » ندارد ( 7 ) - ن : « وى » ندارد ( 8 ) - ب ، ن : بميان ( 9 ) - ن : شدند ( 10 ) - مز ، م : « را » ندارد ( 11 ) - ن : خان و ( 12 ) - م ، ن : عنايت فرمودند ( 13 ) - م ، ن : خاصه شريفه ( 14 ) - ب ، م : بداق ( 15 ) - ن : خليفه را ( 16 ) - مز ، ن : ساوج ( 17 ) - ب : « به » ندارد ( 18 ) - ن : شده بود ( 19 ) - ن : بقورچيان ( 20 ) - ب : حبلرو . م : حبلرود . ن : ندارد ( 21 ) - ب ، م ، ن : خار ( 22 ) - ن : عنايت