معزول گردانيدند و دو هزار نفر ملازم مواجب « 1 » گرفته وى كه صاحب يراق و سلاح « 2 » بودند از هم پاشيده آن جماعت متفرق گشتند . آنگاه اراده نمودند كه پير غيب خان را گرفته به قتل آوردند . وى چون واقف گشت ، با برادرش قراخان سلطان فرار نمود « 3 » و خود را به لرستان « 4 » انداخته ، از آنجا خود را به قلعهء كاشان رسانيد « 5 » و چند روزى در آنجا بسر برد .
اتفاقا در آن ايام ، هر به چند روز ميانهء تركمانان و شاملويان و ذو القدران كه شهر را محاصره داشتند جنگ واقع مىشد . چون پير غيب خان بديشان « 6 » ملحق گشت ، تهور و جمعيت ايشان زياده گشته ، اراده نمودند كه از شهر بيرون آمده جنگ نمايند . اين خبر چون به عليقلى سلطان و مرشد قلى سلطان و حسن سلطان رسيد ، لشگر خود را آماده كرده مترصد جنگ مىبودند .
قرب چهارصد كس به همه جهت بر سر [ 635 ] اين سه « 7 » اميركبير جمع شده بود و تركمانان و مردم شهر قرب پانصد « 8 » ششصد كس جمعيت كرده « 9 » ، در عشر اول شهر رجب سنهء مذكوره محل چاشت از شهر بيرون آمده « 10 » طرح جنگ انداخته « 11 » امراى مذكوره از اينجانب سوار شده رو بديشان آوردند .
حسن سلطان با تفنگچيان به ميان بعضى خرابهها و عمارتها رفته به مجادله مشغول شدند . عليقلى سلطان با صد كس در تيپ « 12 » ايستاده از حوالى ديواربست « 13 » خود قدم پيش ننهاد « 14 » . مرشد قلى سلطان با مردم خود طرح شده از جوانب برايشان مىتاخت . عليقلى سلطان چون ملاحظه كرد كه آن جماعت بسيارند ، فرمود « 15 » كه سايسخانها و ركابهاى خود را باز كرده ( حتى غرغويى « 16 » داشت « 17 » به قوشجى خود گفت كه آن را بردار ) « 18 » مترصد « 19 » آن بود ) كه ( اندك زورى از آنجانب به ظهور رسد ) « 20 » تا قم هيچ « 21 » جا توقف نكند . فقير مؤلف در آن معركه حاضر بود عليقلى سلطان به حقير مىگفت كه دعا كن و او را بسيار مضطر مىديدم « 22 » . شعر « 23 » :
چو بددل شود پيشواى « 24 » سپاه * شود كار لشگر سراسر تباه
( سپهدار بذ زهره هرگز مباد * كه ناموس لشگر رود زو بباد ) « 25 »
تركمانان و پيادههاى ايشان به ضرب نقل تفنگهاى جانستان در تن ذو القدران روزنها گشودند .
هامش
( 1 ) - ن : مواجبى گرفته به گروهى كه
( 2 ) - ب ، م ، ن : صلاح
( 3 ) - م ، ن : نموده
( 4 ) - ب ، م : لورستان
( 5 ) - ن : رسانيده
( 6 ) - م ، ن : بريشان
( 7 ) - م ، ن : « سه » ندارد
( 8 ) - ن : پانصد كس
( 9 ) - ن : نموده
( 10 ) - مز ، ب ، م : آمد
( 11 ) - ب ، ن : انداختند
( 12 ) - م : قلب
( 13 ) - ن : نسبت
( 14 ) - ن : نهاده و
( 15 ) - ب ، ن : فرمودند
( 16 ) - ب : غرغوى
( 17 ) - م : « داشت » ندارد
( 18 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 19 ) - ب : و او مترصد
( 20 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 21 ) - م : هيجان
( 22 ) - ن : ديدم
( 23 ) - ن : بيت
( 24 ) - م : پيش واى
( 25 ) - ن : بين الهلالين را ندارد