تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
شعر : « 1 »
تفك آتش افشان درين « 2 » كهنه طاق * ز دودش فلك تيره مه در محاق
ز شمشير كين خود « 3 » زره چاك چاك * چو بار صنوبر فتاده به خاك
يكى جوشن افكنده بهر گريز * چو آتش ز آهن برون جسته تيز
فتاده به خاك آن دگر يك هلاك * بسى آرزو برده با خود به خاك
مرشد قلى سلطان چون مشاهده كرد كه جمعى كثير زخمدار شدند و اين جماعت بدان رسيد كه مغلوب گردند ، به يك بار بر جمعى كه در مقابل او ايستاده بودند تاخت و انديشه از تفنگهاى آتشبار آن جماعت « 4 » خونخوار نكرد . شعر « 5 » :
به جولان درآمد چو شيران مست * سر و شاخ گاو زمين مىشكست
گروهى به او غرق جوشن همه * ز گرمى چو آتش در آهن همه « 6 »
آن جماعت از تهور « 7 » و جلادت وى كه خود را بىمجابا در ميانهء آن « 8 » آتش انداخت ، از وى انديشه ننمودند . در اثناى آن دليرى و داروگير ، قراخان در آن معركه به تفنگ يكى از پياده‌هاى وى « 9 » از روى اسب به زمين افتاد . چون آن جماعت اينچنين شجاعت و مردانگى از وى ديدند ، ديگر تاب مقاومت نياورده « 10 » رو به شهر نهادند . مرشد قلى سلطان و عليقلى سلطان به محل خود مراجعت نموده پير غيب خان بعد از قتل برادر چند روزى در كاشان بسر برده ، از آنجا عازم خدمت شاه عالميان شده « 11 » متوجه خراسان گشت . و هم در آن اوان كه اردوى همايون در خرقان بود ، فرهاد بيك را گرفته در صندوق كردند و اردوى او را تالان نموده مقرر شد كه ( سيادت و ايالت‌پناه ) « 12 » سيد سليمان كمونه به اصفهان رفته ، اموال و اسباب فرهاد بيك را به حيطهء ضبط درآورد . كيخسرو غلام قوم فرهاد بيك چون از اين قضيه اطلاع حاصل نمود ، فرزندان فرهاد بيك را برداشته به قلعه‌اى كه وى احداث نموده بود در اصفهان بدانجا [ 636 ] متحصن شد و در اصفهان نيز غوغا « 13 » بهم رسيد . غازيان ارشلوى افشار كه سالها در آن شهر و ولايت بودند ، دست بيداد به تاخت و تالان گشوده انواع فساد كردند . چون عليقلى خان ملاحظه نمود كه معاملهء كاشان و اصفهان و « 14 » شيراز و كرمان و ساير آن حال به مخالفت قرار گرفت و تمامى قلاع آن « 15 » امصار بسته شد ، بالضروره اردوى همايون از خرقان متوجه ساوه گشته از آنجا در شهر شعبان سنهء مذكوره به قم آمدند و قرب ده « 16 » روز اردوى عالمسوز در موسم
هامش
( 1 ) - ن : بيت . ب : ندارد ( 2 ) - ب ، م : « درين » ندارد ( 3 ) - ن : بد ( 4 ) - ن : « آن جماعت خونخوار » ندارد ( 5 ) - م : ندارد ( 6 ) - ن : اين بيت را ندارد ( 7 ) - ن : سهولت ( 8 ) - ب ، م . ن : « آن » ندارد ( 9 ) - ن : او ( 10 ) - مز : نياورد ( 11 ) - ن : شد ( 12 ) - ن : بين الهلالين را ندارد ( 13 ) - ب ، ن : غوغاى ( 14 ) - ن : در ( 15 ) - م ، ن : « آن » ندارد ( 16 ) - ب ، م : دوازده
خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 855 | قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى / احسان اشراقى