سكندر سپاه ابو المظفر سلطان « 1 » شاه عباس دارد ، [ 630 ] اگر ما « 2 » يكى از اين شاهزاده « 3 » ها - ابو طالب ميرزا يا يكى از فرزندان سلطان حمزه را پادشاه كنيم - قزلباش اطاعت « 4 » نمىكنند و « 5 » لشگر خراسان بىگمان به عراق مىآيند . پس بنابر مصلحت وقت آنست كه هرگاه سمت پادشاهى بر شاه كامياب سلطان محمد پادشاه « 6 » بوده باشد ، به دستور زمان سلطان حمزه ميرزا « 7 » مهمات از پيش مىرود همچنانكه سلطان حمزه ميرزا وكيل بود و صاحب اختيار ، نام پادشاهى شاه « 8 » كامياب داشت ، به همان قاعده ، پادشاهى « 9 » با شاه « 10 » بوده ، ابو المنصور ابو طالب ميرزا را وكيل گردانيم و مهمات را سر كنيم « 11 » و روزى بگذرانيم .
بالاخره به همين قاعده مقرر داشتند و ابو طالب ميرزا را وكيل و وليعهد گردانيده « 12 » و اختيار او را تمام « 13 » عليقلى خان فيج « 14 » اغلى پيش خود گرفت و مهرها به اسم وى نقش كرده « 15 » مدار داد و ستد عالم را بر آن نهاده و ددگى « 16 » شاهزاده را به قورخمس سلطان شاملو تفويض كردند و اسمعيل قلى خان به دستور ديوان بيگىباشى و وكيل بود و « 17 » وزارت ديوان اعلى را به ميرزا محمد كه مستوفى الممالك بود رجوع نمودند و منصب جليل القدر صدارت را كه سالها بود كه نواب ميرابو الولى « 18 » انجو « 19 » مستعد آن شده بود ( و موقوف به وقت بود ) « 20 » به وى عنايت فرمودند « 21 » و ميرزا لطف اللّه « 22 » كه وزير شاهزادهء غفرانپناه « 23 » بود او را مصاحب اسم نهاده مقرر كردند كه او و شاهقلى سلطان خلفاى روملو مهر بر احكام مطاعه و احكام شاهزاده بزنند و استيفا را به ميرزا محمد زمان ولد ميرزا لطف اللّه دادند . رايات عز و جلال كوچ بر كوچ از دار الارشاد اردبيل « 24 » از طارم و خلخال متوجه قزوين شده در عشر اول شهر ربيع الاول سنهء مذكوره ، آن بلدهء طيبه از نزول موكب همايون زينت ديگر گرفت و بقيهء آن سال قشلاق در قزوين به اتمام رسيد . اما امرا و خانانى « 25 » كه در اطراف و جوانب ممالك محروسه بودند ، هيچكدام قبول اين « 26 » طرحى كه عليقلى خان و محمدى ساروسلاق « 27 » به جهت خود انداخته بودند نكردند و خود را در سلك امراى نواب كامياب مالك « 28 » رقاب
هامش
( 1 ) - ن : « سلطان » ندارد
( 2 ) - ن : « ما » ندارد
( 3 ) - مز ، م ، ن : شاهزادها كه ن :
شاهزادهها را كه
( 4 ) - ن : اطاعت نمىكند
( 5 ) - ن : « و » ندارد
( 6 ) - ب : پادشا
( 7 ) - ب ، م : ميرزا را
( 8 ) - ب ، م : « شاه » ندارد
( 9 ) - م ، ن : پادشاه بود
( 10 ) - ن : « با شاه » ندارد
( 11 ) - ن : سر كرده روزى بگذرايم
( 12 ) - ن : گردانيدند
( 13 ) - ن : تمامى
( 14 ) - م : قبح
( 15 ) - ن : كردند و
( 16 ) - مز ، م : دهدهگى . ن : دهدگى
( 17 ) - ب ، م ، ن : « و » ندارد
( 18 ) - ن : ميرابولى
( 19 ) - ب ، م ، ن : « انجو » ندارد
( 20 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 21 ) - ب : فرمودهاند
( 22 ) - ن : « اللّه » ندارد
( 23 ) - ن : صاحبقران
( 24 ) - ن : اردهبيل
( 25 ) - ب ، م ، ن : خانى
( 26 ) - ن : اين معنى و
( 27 ) - م ، ن : شار و سيلاق
( 28 ) - ب ، م : مالك الرقاب