روز پنجشنبه نوزدهم « 1 » شهر رمضان المبارك « 2 » قرار به يورش گرفت و « 3 » دو روز پيش از آن نواب شاهزادگى « 4 » خود سوار شده « 5 » ، دور قلعه را گرديده مقرر نمود كه از « 6 » هر سيبه به چه عنوان يورش نمايند . شب پنجشنبه مذكور بعد از افطار ، مردم جمعيت كرده قريب « 7 » بيست هزار كس از قزلباش و تبريزى و مردم نواحى جمع شده ، محل چاشت « 8 » يورش نمودند و « 9 » جوانان دلير قزلباش بر نردبانها دويده « 10 » ملاحظه نكردند « 11 » و بىمحابا رفتند و از مردم تبريز و نواحى نفرى « 12 » جرات نكرده پيش نرفتند . مرتبهء اول كه مردم به پاى قلعه رفتند ، از روميان كسى در « 13 » [ 619 ] ميانهء شيرحاجى ( نماند و تمام « 14 » به اندرون قلعه رفته « 15 » به ضرب تفنگ عقب مردم را بريدند و جمعى كه اول مرتبه به پاى شيرحاجى ) « 16 » رفته بودند ، چون ملاحظه كردند كه كسى ديگر از عقب ايشان نيامد ، لاعلاج باز گشتند و در محل بازگشتن قريب به صد كس زخم تفنگ گرفته بيشترش تلف گشتند « 17 » . قرب سى چهل نفر از ملازمان خاصه « 18 » نواب صاحبقران تا شب در ميان خندق « 19 » قلعه پنهان بودند . چون شب « 20 » به سر دست درآمد ، بيرون آمدند . در روز يورش مذكور ، از كسى كه آثار جلادت « 21 » ظاهر شد ، احمد سلطان آسايش اغلى استاجلو بود كه بيشتر از همه كس بر نردبان پا نهاده بالا رفت و در سر ديوار « 22 » شيرحاجى دو سه « 23 » كس را به شمشير زد . چون از هيچ جانب كسى همراهى با وى ننمود ، روميان هجوم بر سر مشار اليه آورده پنجاه شصت شمشير بر قبه سپر او زده « 24 » و چند زخم كارى « 25 » بلكه مهلك بر چهره او رسيده بود . وى با آن « 26 » حالت از نردبان به زير آمده « 27 » سالما به كنار رفت .
چون تسخير قلعه به يورش نشد ، اهل تبريز را يأس « 28 » تمام حاصل گشت . همانا « 29 » كه از وراى اشعار مشيت ، فتح آن رجوع به صاحب دولتى هم « 30 » از اين دودمان « 31 » خلافت شده كه چون وعدهاش مىرسد ، به يمن اقبال او مسخر خواهد شد . شعر « 32 » :
( كارها جز خداى نگشايد * به خدا گر ز خلق هيچ آيد ) « 33 »
هامش
( 1 ) - ن : 19
( 2 ) - ن : « المبارك » ندارد
( 3 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 4 ) - ب ، م : شاهزادهگى
( 5 ) - ب ، م ، شده و
( 6 ) - ب ، ن : « از » ندارد
( 7 ) - م ، ن : قريب به
( 8 ) - ن : چاشتى
( 9 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 10 ) - ب ، م ، ن :
دويدند و
( 11 ) - ب ، م : نكردند همچنان با . ن : نكرده همچنان
( 12 ) - ن : احدى
( 13 ) - ب ، ن : « در » ندارد
( 14 ) - ب : تمامى
( 15 ) - ب : رفتند
( 16 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 17 ) - ن : ن : شد قريب
( 18 ) - ب ، ن : خاصه شريفه و م : خاصه شريفه
( 19 ) - ن : خندق نهان بودند
( 20 ) - ن : شب شد
( 21 ) - م : جلات
( 22 ) - م ، ن : « ديوار » ندارد
( 23 ) - ن : « سه » ندارد
( 24 ) - م ، ن : زده بودند
( 25 ) - ن : « كارى بلكه » ندارد
( 26 ) - م : بان
( 27 ) - مز : آمد . ن : آمده به كنار رفت
( 28 ) - مز : « ياس » ندارد
( 29 ) - م : همانا كه از وراى مشيت فتح . ن : همانا كه مشيت فتح
( 30 ) - ن : « هم » ندارد
( 31 ) - ب : دومان
( 32 ) - م ، ن : ندارد
( 33 ) - ن : بين الهلالين را ندارد