( و اين مقطع را نيز بسيار خوب فرمودهاند . بيت « 1 » : ) « 2 »
سبوى باده بر سر مىرود « 3 » فهمى به ميخانه * به محرابش نيايد « 4 » سر فرو خوش همتى دارد
( و در اواخر عمر اين رباعى « 5 » بر زبان ايشان جارى شد . رباعى « 6 » :
بوديم به ملك عدم آسوده ز غم * نه « 7 » آگه از امكان و نه واقف ز عدم
افتاد گذر دو روز بر ملك وجود * فرداست كه اين وجود هم گشته عدم ) « 8 »
ذكر رفتن شاهزادهء ذى « 9 » شوكت و شجاعت به جانب عراق بر سر امراى پرنفاق « 10 »
چون عساكر برودت مآثر زمستان بواسطهء ظهور آثار اقتدار سلطان بهار از فضاى دشت و مرغزار منهزم « 11 » گرديد و جنود فيروزى آثار رياحين و ازهار « 12 » اعتدال هواى و اشجار « 13 » در اهتراز آمده عنان بسوى صحرا و كوهسار منعطف گردانيد ، نظم « 14 » :
سلطان بهار از تجمل * آراست سپاه سبزه و گل
بر [ خاست ] « 15 » بغرم گشت لاله * زد خيمه بكوه و « 16 » دشت لاله ،
راى صوابنماى عليقلى خان اقتضاى آن نمود كه شاهزادهء گيتىستان ، بيت « 17 » :
( فروزندهء تاج و « 18 » تخت كيان * فرازندهء اختر كاويان ) « 19 »
رايات ظفر آيات به جانب امراى مخالف معطوف دارد . چون اين مقدمات خاطرنشان شاهزادهء سكندرشان گشت ، از روى ادب طلب « 20 » رخصت از نواب كامياب اعلى نموده ، مقرر داشت كه امراى آذربايجان و قراباغ بالتمام در ملازمت پادشاه زمان بوده ، برادر با جان برابر خود ابو طالب ميرزا را به نيابت خود در ملازمت آن اعليحضرت « 21 » گذاشته ، محمدى خان تخماق استاجلو را بگلربيگى « 22 » آذربايجان و اردو كرده ، دار السلطنهء تبريز و نواحى را به دو شفقت فرمود و مقرر نمود كه با اهل قلعه تبريز مدارا و « 23 » مواسايى نمايند « 24 » تا مشخص « 25 » شدن معاملهء عراق بدانچه رضاى الهى بدان متعلق شده باشد و مقتضاى وقت باشد به عمل آيد .
شاهزادهء با ادب ، مهر پروانچهء اشرف را التماس نموده گرفت كه به دستور اگر ضرور شود
هامش
( 1 ) - ب ، م : ندارد
( 2 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 3 ) - ب ، ن : مىزند
( 4 ) - ن : نيارد
( 5 ) - مز ، ن : رباعى « را » ندارد
( 6 ) - ب ، م : ندارد
( 7 ) - ب ، م : نى
( 8 ) - ن : بين الهلالين
( 9 ) - ب ، ن : ذو
( 10 ) - م : عنوان ناخوانا است
( 11 ) - ن : مرغزار منهندم
( 12 ) - ن : از هاربه
( 13 ) - ن : اسحار
( 14 ) - م : ندارد
( 15 ) - نسخهها : خواست
( 16 ) - م : « و » ندارد
( 17 ) - م ، ن : « بيت » ندارد
( 18 ) - م : « و » ندارد
( 19 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 20 ) - ن : « طلب » ندارد
( 21 ) - ب ، م ، ن : آن عاليحضرت
( 22 ) - ن : بيگلربيگى
( 23 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 24 ) - ن : نمايد
( 25 ) - م : مصتحسن