مرا كه سلطنت فقر بىمزاحم نيست * به جاه ميل ندارم چو طبع طالب نيست
چه التفات به دنيا و اهل او دارد * كسى كه بر دل او حب جاه غالب نيست
مرا كه علم و ادب هست و فضل و دانش و راى * عجب نباشد اگر دل به جاه راغب نيست
و اول سفرى كه وى از دار الامان كرمان نمودند ، سفر زيارت مشهد مقدس است - كه در شهور سنهء اثنى و سبعين و تسعمائه - به سعادت « 1 » زيارت آن آستان عرش مكان مشرف و سرافراز گشتند و بعد از آن تهيهء اسباب حج بيت اللّه الحرام نموده ، مستعد زيارت حرمين شريفين ، زاد هما اللّه « 2 » شرفا « 3 » و تعظيما و زيارت مشاهد مقدسات سدره « 4 » مرتبات گشتند و در شهور سنهء خمس و سبعين و تسعمانه ، آمده از كاشان و راه همدان خود را به عتبات عاليات رسانيدند و اول شهر ذى قعدهء سنهء مذكوره ، همراه حجاج احرام حج بسته ، از نجف اشرف و راه بيابان نجد متوجه آن كعبهء آمال شدند و بدان سعادت فايز « 5 » گشته بعد از زيارت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله « 6 » و حضرات ايمهء بقيع - سلام اللّه عليهم اجمعين - از همان راه كه « 7 » رفته بودند عود فرموده ، محرم در [ 606 ] كربلا بسر بردند و همچنان از راه همدان به كاشان و يزد رفته تا به كرمان تشريف فرموده و در بلدهء خبيص به طاعت و عبادت و مطالعهء اشتغال مىفرمودند تا ) « 8 » در « 9 » اواخر اودئيل « 10 » ، مطابق سنهء خمس و ثمانين و تسعمايهء - كه شاه جمجاه سلطان محمد پادشاه « 11 » در دار الملك شيراز بر تخت سلطنت نشستند - نواب ميرزا به مهم صدارت ياد ، و « 12 » سرافراز كرده « 13 » ، پروانجه و خلعت فرستاده ، آن حضرت را طلب فرمودند . باعث آنكه در حينى كه حسب الحكم « 14 » شاه غفرانپناه علين آشيانى « 15 » مقرر بود كه نواب كامياب مشار اليه از دار السلطنه هرات به شيراز آيد از خبيص و « 16 » كرمان فرموده ) « 17 » ، چون نواب مير به ملازمت و مجالست اشرف سرافراز شد ، نواب « 18 » اعلى را بر كماهى استعداد و حالات نواب مير اطلاع شد « 19 » و بر زبان « 20 » الهام بيان جارى ساختند كه با وجود نفس نفيس مير كه مهمات كلى به تخصيص منصب صدارت از او « 21 » متمشى مىشود ، چون به خدمت شاه باباام « 22 » سرافراز مىكردم « 23 » ، التماس مهم صدارت جهت او مىكنم . اتفاقا ديگر ملاقات نواب « 24 » اعلى به نواب « 25 » جمجاه ستاره سپاه واقع نشد .
چون آن معامله مخزون خاطر آفتاب تأثير بود ، منصب صدارت را به وى تفويض كردند چنانچه سابقا در محلش « 26 » ذكر شد « 27 » .
هامش
( 1 ) - م : « به سعادت » ندارد
( 2 ) - م : زادهم اللّه
( 3 ) - م : « و » ندارد
( 4 ) - م : سدر
( 5 ) - ب : فايض
( 6 ) - ب ، م : ص ع
( 7 ) - م : « كه » ندارد
( 8 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 9 ) - ن : و در
( 10 ) - ب ، م : اوديل
( 11 ) - ب : پادشا
( 12 ) - ن : « ياد و » ندارد
( 13 ) - ن : گشته
( 14 ) - ن : « حسب الحكم ندارد
( 15 ) - ن : « عليين آشيانى » ندارد
( 16 ) - م : « و » ندارد
( 17 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 18 ) - ن : نواب كامياب
( 19 ) - ن : حاصل شد و به زبان
( 20 ) - ن : به زبان
( 21 ) - ن : « ازو » ندارد
( 22 ) - م : بابام
( 23 ) - م : ميگرديد . ن : ميگردد
( 24 ) - ن : نواب شاه جمجاه
( 25 ) - ب ، م : و نواب
( 26 ) - ن : « در مجلس » ندارد
( 27 ) - ن : شد