تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 807

مساهمون:

ص٨٠٧
كه شاهى سيون شده كه عليقلى خان را بكشند . مردم هجوم آورده به گمان آنكه از جانب شاه و شاهزاده امر شده ، چون داخل خانه‌هاى [ 603 ] ديوان‌خانه « 1 » مىشوند ، اسمعيل قليخان شاملو بيرون آمده ، يكدو كس ايشان را زخم‌دار مىكند و جمعى كه متصدى آن امر شده « 2 » بودند ، ايشان را به قتل آوردند ، مثل « 3 » طهماسب قلى « 4 » قانچى افشار و مهديقلى الكسن « 5 » اغلى ذو القدر و قاسم بيك يولى اغلى قاجار كه هر سه به قتل رسيدند و اين فتنه فرو نشست . در اول حال كه خبر در شهر و بازار افتاد - كه حسب الامر شاه و شاهزاده عليقلى خان به قتل رسيد - مردم در ساعت اين مژده را به اردوى امراى تكلو و تركمان برده ، نقاره‌هاى بشارت زدند و همان ساعت كس به عراق فرستادند جهت تهنيت اين خبر ، و « 6 » مبلغها به علت مشتلق از رعايا بازيافت كردند . آخر همين روز عليقلى خان ملبس « 7 » و مزين گشته با دوستان خود سوار شد و تا سر خيابان بسر آمده خود را به جهانيان و بازاريان نمود . امرا « 8 » چون واقف گشتند كه خبر قتل عليقلى خان دروغ بود و « 9 » نشستن ايشان در فهفوسفنج « 10 » و آن نواحى ( ديگر صورتى ندارد ، با يكديگر ) « 11 » مشورت كردند كه شاهزاده طهماسب ميرزا را برداشته به عراق آيند و در دار السلطنهء قزوين ميرزا را بر تخت نشانده مهمات عراق را « 12 » بسازند . چون آراى « 13 » ايشان بدين قرار گرفت ، از آن منزل كوچ كرده يكدو فرسخ بالا نشستند . اين خبر كه به پايهء سرير اعلى رسيد ، يكمرتبهء ديگر علما و قضات را فرستادند « 14 » كه شايد در ميانه به اصلاح منجر شود « 15 » . علما بعد از ملاقات و گفتگوى « 16 » وعظ و « 17 » مراسلات ، امراى عاليشان همانكه مىگفتند مىگفتند و اين خود « 18 » امر محال بود . بعد از آمدن امرا « 19 » ، باز راى عليقلى خان بدين « 20 » قرار گرفت كه شاه و شاهزاده را باز سوار كرده به جنگ برد . نظم « 21 » :
روز ديگر كه خسرو خاور * كرد آهنگ لشگر اخنر
علم « 22 » زرنگار ساخت بلند * شورش اندر ميان خلق افكند
گشت روشن ز برق تيغش دشت * خيل انجم ازو گريزان گشت
عليقلى خان شاه و شاهزاده را « 23 » سوار كرده ، با امراى نامدار كه در ركاب ظفر انتساب بودند ،
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : ديوانخان ( 2 ) - م ، ن : شدند ( 3 ) - ن : « مثل » ندارد ( 4 ) - م : قلى خان . ن : قلى خان قاپوچى ( 5 ) - م : الكسى اغلى . ن : ندارد ( 6 ) - ن : « و » ندارد ( 7 ) - ن : به عيش ( 8 ) - م ، ن : « امرا » ندارد ( 9 ) - ن : « و » ندارد ( 10 ) - ب : فهوسفنج . ن : فهوسفج ( 11 ) - ب ، م ، ن : بين الهلالين را ندارد ( 12 ) - م : « را » ندارد ( 13 ) - ب ، م ، ن : راى ( 14 ) - ن : فرستاده ( 15 ) - ب ، م ، ن : شود و ( 16 ) - ب ، م ، ن : گفتگو و ( 17 ) - ن : « و » ندارد ( 18 ) - ب ، م ، ن : خبر ( 19 ) - ن : علمايان راى . م : امرا راى ( 20 ) - ن : برين ( 21 ) - ن : بيت . ب ، م : ندارد ( 22 ) - ب ، م : علمى ( 23 ) - ب : « را » ندارد
خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 807 | قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى / احسان اشراقى