كه نزد امراى تركمان رفته نوعى كنم « 1 » كه تركمانان [ 601 ] بدين جانب ميل نمايند و در ميانهء امرا صحبتى بهم رسانم . عليقلى خان به طوع و رضا او را رخصت داده مشار اليه به ميانهء ايشان رفت هرچند از اينجانب « 2 » حرف زد و در خفيه نيز صحبتها با محمد خان داشت ، اثرى بر آن ظاهر نشد . چون ديد كه فايده ندارد او نيز سپر « 3 » انداخته تابع ايشان و همداستان همگنان گشت .
چون اين خبر به شهر رسيد كه ادهم خان از ايشان شد ، عرق حميت « 4 » اويماقيت به حركت « 5 » آمده ، هر كس از بقيهء تركمانان كه قورچى و ملازم بودند ، بالتمام به اردوى ايشان ملحق گشتند و در خلال اين احوال شبى از شبها ، شاهقلى سلطان پيادهء تركمان كه مرباى تربيت شاهزادهء گيتىستان بود و با امراى شاملو خصوصا اسمعيل قليخان ربط « 6 » و جهت تمام داشت ، بواسطهء آنكه نواب شاهزاده در آن روز به تمامى « 7 » امرا از جيقهء مرصع و كمر خنجر و شمشير مرصع و خلعت و چيزها عنايت فرمود ، به وى نسبت به ديگران چيز « 8 » زبونى داده بودند ، مشار اليه آن را وسيله ساخته ، فرار نموده « 9 » و در شب سهشنبه بيست و يكم شهر صفر سنهء مذكوره ، چون با دو نفر غلام شاهزاده طهماسب ميرزا و ددهاش « 10 » كيخسرو گرجى كه از غلامان قديمى شاه جنتمكانى بود به اتفاق پاكيزه امام قلى تركمان كه از يكجهتان و ايشك « 11 » آقاسيان نزديك سلطان صاحبقران بود ، آنها را به مواعيد كاذبه گول زده كه ميرزا را به « 12 » ميانهء تركمانان برده پادشاه مىكنم . غلامان وعده دادند « 13 » كه شما شب به پايين « 14 » برجى كه به جانب حمام است آمده ما ميرزا را در ميان جوالى نهاده با ريسمان « 15 » به پايين مىدهيم و خود نيز از در قلعه خود را به شما مىرسانيم .
از اتفاقات حسنه ، در اول شب مذكور مقدمهء مسطور را به عمل آورده ، از عانم آورده ، بىپروايى و بىحزمى « 16 » عليقلى خان ، كسى متوجه احوال شاهزادها نمىشد و « 17 » در اول شب اين مقدمه به ظهور پيوست . در همان شب شاهقلى سلطان پياده و امام قلى پاكيزه ، شاهزاده را برداشته از راه سرخاب به اردوى امرا آوردند و تا اوتاق « 18 » محمد خان جايى « 19 » درنگ نفرمودند .
محمد خان و امرا از اين واقعه خوشحال شدند « 20 » . صباح تمامى امرا اجتماع فرموده شاهزاده را در اوتاق « 21 » بر كرسى نشانده پابوس كردند و تهنيت يكديگر فرمودند . ادهم خان چون اين وضع
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : كنند
( 2 ) - م : به اينجانب . ن : يرين جانب
( 3 ) - ب ، م ، ن : سر
( 4 ) - ب : جمعيت اويماقمت م : جمعيت و بماقبيه . ن : حميت آن طايفه
( 5 ) - م ، ن :
در حركت
( 6 ) - ب ، م : ربت
( 7 ) - م : با تمامى
( 8 ) - مز ، ب ، م : چيزى
( 9 ) - ب ، م : نمود نموده در شب
( 10 ) - مز : دهدهاش
( 11 ) - ن : ايشيك
( 12 ) - ن : « به » ندارد
( 13 ) - ب ، م : دادهاند . ن : داده
( 14 ) - ب ، م ، ن : بپاى اين
( 15 ) - م : پا بريسمان . ن : بريسمان
( 16 ) - م : حرفى
( 17 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 18 ) - ب ، م : اتاق
( 19 ) - ب ، م ، ن : جاى
( 20 ) - م : شد
( 21 ) - ب ، م : اتاق