او مىرفت ، بدان اعتماد « 1 » نمىكرد تا آنكه از آنجا به قم آمده ، اراده نمود كه قم را بدست در « 2 » آورد . حصار قم را بر روى او بسته از آنجا به كاشان رفت و در اين مرتبه مهم مردم آنجا را به واجبى ساخت تا آنكه در اين وقت امت خان تواچىباشى ذو القدر حاكم فارس با لشگر فارس كه در [ سنهء ] پيچپين « 3 » ئيل « 4 » به « 5 » نواب شاهزادگى « 6 » [ وعده ] داده كه - چهار هزار « 7 » سوار به يساق آذربايجان حاضر سازند « 8 » و يكسال از وعدهء معهوده « 9 » منقضى شده بود - با دويست سيصد نفر از ملازمان خود به كاشان رسيده بود محمد خان كه او را ملاقات نموده با او گفتگو « 10 » كرده كه مهياى « 11 » رفتن مىبايد شد كه به اتفاق روانهء درگاه معلى گرديم .
محمد خان مضطرب « 12 » شده چاره در توقف نديده « 13 » ، يكدو روز « 14 » به لطاف الحيل [ 599 ] گذرانيد « 15 » . آخر به رفاقت مشار اليه از دار الايمان كاشان بيرون آمد « 16 » و چون به قم رسيد ، امت خان را بازى داد و با او هم عهد گشت « 17 » و به اتفاق روانهء قزوين و سلطانيه گشتند و چند روزى بواسطهء جمعيت لشگر توقف نمودند و كتابات به امراى تركمان و تكلو نوشته كس از عقب مسيب خان و اقوام به رى « 18 » فرستاد و « 19 » وليخان ولد حسين « 20 » سلطان سولاغ « 21 » را از همدان و كردستان طلب كرده در سلطانيه ميانهء اين امرا با جميع لشگر تركمان و تكلو كه در عراق « 22 » مانده بودند به يكديگر ملحق گشته قرب « 23 » ده دوازده هزار كس خوب مجتمع گشتند و ما فى الضمير ايشان « 24 » [ اينكه ] انتقام قضيهء امير خان كشيده « 25 » ، شاهزادهء ظفرلوا سلطان حمزه ميرزا « 26 » از دست معاندان بيرون آورده ، دفع عليقلى خان فيج اغلى استاجلو و اسمعيل قليخان شاملو نمايند و همگنان همداستان شده از روى استيلاى تمام خود را به حوالى دار السلطنه رسانيدند .
چون زمستان صعب « 27 » و شدت سرما و برودت هوا به اعلى درجه بود و اردوى « 28 » سنگين بود ، هر روز يكدو فرسخ راه بيشتر طى نمىتوانستند نمود تا آنكه خود را به فهوسفنج كه در يك فرسخى دار السلطنه واقع است رسانيدند و در آنجا از روى قدرت و تسلط نشستند « 29 » كه تا معاملهء خود را مشخص سازند .
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : اعتبار
( 2 ) - م ، ن : « در » ندارد
( 3 ) - ب : پيچن . ن : پيچچى
( 4 ) - ب : ايل
( 5 ) - ن : « به » ندارد
( 6 ) - ب ، م : شاهزادهگى
( 7 ) - ن : « سوار » ندارد
( 8 ) - م ، ن : شوند
( 9 ) - ن : معهود
( 10 ) - ن : گفتوگو
( 11 ) - ن : برفتن مهيا . ب - مهباى رفتن
( 12 ) - ن : مضطر
( 13 ) - ن : نديد
( 14 ) - ب : رو
( 15 ) - ب ، ن : گذرانيده
( 16 ) - ب ، ن : آمده
( 17 ) - م ، ن : عهد شكست
( 18 ) - ب ، م : بوى . ن : وى
( 19 ) - ن : « و » ندارد
( 20 ) - م ، ن : حسين خان
( 21 ) - ن : و سولاخ را . مز ، ب ، م : سولاخ
( 22 ) - م ، ن : خرقان
( 23 ) - ن : قريب
( 24 ) - ب ، م ، ن « كه » ندارد
( 25 ) - ن : كشته
( 26 ) - ب ، م : ميرزا را
( 27 ) - ن : صعب شده
( 28 ) - ن : اردو
( 29 ) - ب ، م : گشتند . ن : نشستند تا