اختيار و اقتدار روى نمود ، باد نخوت و غرور در دماغ او چنان جا « 1 » گرفت كه پيوسته از روى نادانى و بىعقلى مىگفت كه چون اين چند روز زمستان پس سر « 2 » شود ايلغار كرده مىرويم بر سر ارض روم و « 3 » همت بر تسخير « 4 » آن بلاد مىگماريم و كاهى سخن از « 5 » اصطنبول « 6 » مىگفت و حضار مجلس مىگفتند كه اول به ايروان بايد رفت ( مىگفت ايروان « 7 » خود « 8 » مسخر است . ) « 9 » عليقلى خان چون خود را چنان ديد ، به اغواى « 10 » بعضى « 11 » از تركمانان مثل ادهم سلطان ترخان و ديگر مردم مثل محمدى بيك ساروسلاق « 12 » كه به او « 13 » خاطرنشان كردند كه « 14 » امير خان مير ذى « 15 » شوكت صاحبشان و اعتبار و ايل و اويماق و مردم بىشمار است مبادا كه « 16 » بواسطهء سوانح روزگار نوعى شود كه از قلعه بيرون آيد و انتقام خود بكشد ، چه بعد از گرفتارى امير خان ريشسفيدى تركمانان را به ادهم سلطان داده ، او را به خانى سرافراز گردانيده بودند « 17 » ، وى از « 18 » بيرون آمدن امير خان ترسان بود « 19 » [ كذا ] بالاخره زبانها يكى كرده چيزى نوشتند در باب قتل امير خان و همگنان مهر نمودند و اللّه قلى سلطان كنگرلو پسر « 20 » جعفر سلطان را كه از فدويان عليقلى خان بود فرستادند « 21 » كه در قلعه او را به قتل رساند . وى حسب الفرمودهء آن جماعت به قلعه « 22 » رفته در اواسط [ 579 ] شهر جمادى الاول سنهء مذكوره امير خان را به قتل رسانيد « 23 » و او را در آستانهء مقدسه شهابيه دفن نمودند .
بعد از آن ادهم خان ارادهء خواستگارى زوجهء « 24 » نكاح خوانده او خواهر سلمان خان استاجلو نمود « 25 » و بعد از انقضاى عده « 26 » آن اراده عمل آمد « 27 » . چون خبر قتل امير خان در تبريز شايع شد ، گلابى بيك ولد مشار اليه از تبريز فرار نموده به جانب همدان گريخت . در راه « 28 » ميانه ملازمان شاهرخ « 29 » خليفه او را گرفته ، در محل آوردن « 30 » بازگريخته خود را به همدان رسانيده « 31 » . محمد خان مصاحب حاكم كاشان كه چون « 32 » به يقين مىدانست كه معاملهء امير خان اينچنين خواهد شد ، پهلو خالى كرده خود را به كاشان انداخت و در محل آمدن چون « 33 » به واسفنج رسيد ، خبر انحراف
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : « جا » ندارد
( 2 ) - مز : بس سر
( 3 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 4 ) - ب ، م : تجهيز
( 5 ) - ن : « از » ندارد
( 6 ) - ب ، م : استنبول
( 7 ) - م : و ايروان مسخر است
( 8 ) - ب : « خود » ندارد
( 9 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 10 ) - ب ، م : به اقواى
( 11 ) - ن : « بعضى از » ندارد
( 12 ) - ن : سيلاق
( 13 ) - ن : با او بودند
( 14 ) - ن : « كه » ندارد
( 15 ) - ن : به نيروى
( 16 ) - ن : « كه » ندارد
( 17 ) - م ، ن : « بودند وى » ندارد
( 18 ) - ن : و از
( 19 ) - ن : بودند
( 20 ) - ن : پسر خود خليفه سلطان
( 21 ) - ب ، م ، ن : فرستاد
( 22 ) - ب ، م : و قلعه
( 23 ) - مز : رسانند
( 24 ) - ب ، م : زوج نكاح خوانده . ن : زوج به نكاح خوانده
( 25 ) - ن : بود بعد از
( 26 ) - ب ، م ، ن : وعده
( 27 ) - ب : آيد
( 28 ) - ن ، ب ، م : و راه
( 29 ) - ن : و شاهرخ
( 30 ) - م ، ن : آوردند
( 31 ) - م ، ن :
رسانيده و
( 32 ) - ب ، ن : « چون به » ندارد
( 33 ) - ب ، ن : « چون » ندارد