يافتند و نواب ميرزايى « 1 » را نيز از اين بسيار بد آمده بود « 2 » و فى الحقيقه آن بر آن ميمون نيفتاد چه كه با وجود اعتقاد طوايف اويماقات و طبقات سلاطين و سادات به حضرت « 3 » سلطان اوليا و برهان [ 576 ] اتقيا ، شيخ صفى الحق و الملة و الدين ، دربارهء گنبد آن حضرت « 4 » گستاخى ننمودند . و فرق نهادند .
منشايى « 5 » ديگر كه باعث استيصال وى شد ظلم بود . چنانچه در كلام در نظام « 6 » حضرت نبوى صلى اللّه ( عليه و آله به ذكر آن ناطق است ) « 7 » حيث قال : « الملك يبقى « 8 » مع « 9 » الكفر و لا يبقى « 10 » مع الظلم » اهل آذربايجان عموما و مردم « 11 » تبريز خصوصا با « 12 » وجود كثرت جمعيت و وفور ثروت از طمع و طلب وى به جان آمده بودند و همگنان - روى نياز بر زمين دست دعا بر آسمان - چون از ممر ديگر قدرتى « 13 » نداشتند « 14 » ، حواله به درگاه صمد كار ساز و « 15 » پادشاه بنده نواز نمودند . آخر « 16 » دعاى سحر - « 17 » خيزان آذربايجان و صلحا و حاجيان دار الايمان كار خود نموده « 18 » نواب شاهزاده ظفر انتما « 19 » سلطان حمزه ميرزا را با وجود صغر سن و قلت اعوان و انصار محسن « 20 » به استيصال وى گماشت . نظم « 21 »
تا دل مرد خدا نامد « 22 » به درد * هيچ قومى را خدا رسوا « 23 » نكرد
عليقلى سلطان فيج « 24 » اغلى كمر عداوات امير خان چند جا بر ميان « 25 » بسته به سخنان سنجيده و قراين پسنديده شاهزادهء ظفر انتما را منحرف المزاج گردانيد . چون تدبير اين كار بىمعاونت و اتفاق و رضا و همراهى امرا نمىشد ، لاجرم شاهزاده را برداشته به خانهء يگان يگان ايشان رفته اظهار اين اراده نمود و به همگنان « 26 » قرار داد . شاهرخ « 27 » خليفهء مهردار ذو القدر كه با شاهزاده هم كاسه بود ، قدم پيش نهاده ، تمشى اين امر را « 28 » پيش خود گرفت و كس به بر كشاط از عقب ولد خود ابو القاسم سلطان مشهور به زهر مار « 29 » سلطان - كه مستجمع جميع صفات ذميمه بود - چنانچه گفتهاند
بيت « 30 » :
درد دى و بدى و سگ « 31 » رويى * دوم او نيايى ار جويى
فرستاد . وى حاضر شده و قلى سلطان قورچىباشى - كه فى الجمله تأملى در اتفاق « 32 » داشت ، او را نيز
هامش
( 1 ) - م : ميرزايى را نيز بسيار از اين بد آمد
( 2 ) - ب ، م ، ن : « بود » ندارد
( 3 ) - ب ، م ، ن : و حضرت سلطان الاوليا و برهان
( 4 ) - ن : به حضرت
( 5 ) - ب ، م ، ن :
منشاء
( 6 ) - ن : انتظام
( 7 ) - ن : بين الهلالين را ندارد
( 8 ) - ن : بينعى
( 9 ) - ب : مع العدل
( 10 ) - ن : بيعى
( 11 ) - ن : به مردم
( 12 ) - ن : « با وجود » ندارد . ب : با جو
( 13 ) - ن : قدرت
( 14 ) - ب ، م : نداشتم
( 15 ) - ب ، م : « و » ندارد
( 16 ) - ب : اخر ادعاى . ن : و اجزاى دعاى
( 17 ) - م : « سحر » ندارد
( 18 ) - ن : نمود
( 19 ) - م ، ن : ظفرلوا
( 20 ) - ن : محلان
( 21 ) - ن : بيت . م :
ندارد
( 22 ) - ب : خدايا نيامد
( 23 ) - م : رسول
( 24 ) - ب ، م ، ن : عنچى
( 25 ) - ب ، م ، ن : به ميان
( 26 ) - ب ، م : و همگنان . ن : با همگنان
( 27 ) - ن : و شاهرخ
( 28 ) - ن : از
( 29 ) - م : به ظهر مار
( 30 ) - م : ندارد
( 31 ) - م : سبك
( 32 ) - ن : آفاق