را از حكومت همدان عزل كرده ، در زمستان سختى حكم فرمود كه مشار اليه با عساكر خود به خوار و سمنان رفته در الكاى خوار قشلاق نمايد امتثالا لفرمان « 1 » الاعلى ، در فصلى « 2 » چنان ، آن خان عاليشان با غازيان به خوارى عجيبى و ندامت و خجالتى خود را به خوار رسانيده « 3 » ، مدتى آنجا بسر برد ، تا آنكه شاه جنتمكانى « 4 » به عالم جاودانى رحلت فرمود و نواب شاه اسمعيل بر تخت سلطنت در دار السلطنهء قزوين قرار گرفت . وى از الكاى خوار به ورامين آمده ، ميانهء استاجلويان « 5 » و تركمان نزاع بهم رسيد . چون نواب شاه اسمعيل را سوء مزاجى با استاجلويان بود و ايشان بواسطهء فدويت « 6 » مرحومى سلطان حيدر ميرزا و قتل او منكوب بودند ، پيرى بيك قوچيلو « 7 » كه از ريش سفيدان « 8 » معتمد درگاه شاه جمجاه بود و مدتى خدمت تير و كمان شاهى نموده بود « 9 » و در قصبهء « 10 » ورامين او را به قتل آوردند ، امير خان از آنجا به دار السلطنه آمده مدتى در قزوين بود و « 11 » چون مرض صرع « 12 » و سودا بر « 13 » مزاج وى غالب بود ، بواسطهء لطافت هوا و ايام بهار آن مرض بر مزاج و طبيعت او غلبه نمود « 14 » . حكماى مسيحادم ، و اطباى عيسوى شيم در معالجهء وى « 15 » كوشيده جلاب به وى دادند تا او « 16 » از مرض مذكور خلاصى يافته ، در آن ايام بىالكا در دار السلطنه بسر مىبرد . اتفاقا بواسطهء مصلحت وقت و « 17 » فكر ناقصى « 18 » كه شاه اسمعيل نموده ( بود ، بعضى سخنان به ميان افتاده اكثر امرا بواسطهء خاطر نواب شاه اسمعيل تقيه نموده ) « 19 » به مزاج وى سخن مىگفتند . امير خان با وجود غضب و حدت شاه اسمعيلى « 20 » بهيج وجه [ 575 ] ملاحظه و ومحابا نكرده طرف نزاع و جدال شد و اين معامله بر ملا افتاد و « 21 » فى الجمله باعث تقويت بعضى گشت و به « 22 » وعده و وعيد و تخويف و تهديد شاه و امرا از جا نرفت « 23 » . تا آنكه نواب شاه اسمعيل در آن اثنا رحلت كرد و امرا بالتمام در مقام اطاعت و انقياد وى درآمده به عنايت معظم و مكرم گرديد . چون نواب كامياب سلطان محمد پادشاه « 24 » و مرحومهء بيگم از دار السلطنهء شيراز به مقر سلطنت قرار گرفتند « 25 » چند روزى كه مرحومه پريخان خانم بنت شاه « 26 » غفرانپناه - ابو البقا شاه طهماسب - در حيات بود ، ميانهء امراى « 27 » تركمان و استاجلو نزاعى بهم رسيد . امراى استاجلو كه در آن اوان ريشسفيد ايشان پيره محمد خان چاوشلو
هامش
( 1 ) - ب : لا لفرمان . م ، ن : لامر الفرمان
( 2 ) - م ، ب ، ز : فصل
( 3 ) - م ، ن : رسانيد
( 4 ) - ب ، م ، ن : مكان
( 5 ) - م ، ن : استاجلو
( 6 ) - م ، ن : قدومت
( 7 ) - ب : قوچى لو - م : قوچيلى
( 8 ) - ب ، م ، ن : « معتمد درگاه » ندارد
( 9 ) - م ، ن : « بود » ندارد
( 10 ) - م ، ن : قصبه
( 11 ) - ب ، م ، ن : « و » ندارد
( 12 ) - ب م ، ن : سرع
( 13 ) - م ، ن : در
( 14 ) - ب ، م : نموده
( 15 ) - ن : او
( 16 ) - ن : او را
( 17 ) - م ، ن : « و » ندارد
( 18 ) - م ، ن : ماقصى
( 19 ) - م ، ن : بين الهلالين را ندارد
( 20 ) - ب ، ن : اسمعيل
( 21 ) - ن : « و فى » ندارد
( 22 ) - ب ، م : « و » ندارد . ن : وعده
( 23 ) - م ، ن : برفت
( 24 ) - ب ، ن : پاشا مرحومى
( 25 ) - م ، ن : گرفت
( 26 ) - ب ، م ، ن : « شاه » ندارد
( 27 ) - ب ، م ، ن : « امراى » ندارد