ذكر شمهاى از حالات شاهزاده سلطان حمزه ميرزا
بعد از انتقال ميرزا سلمان « 1 » از دنياى دون به نعيم « 2 » جاودان ، جمعى از اتراك در مزاج و هاج شاهزادهء ماه سيما دخل كرده او را به شرب بعضى از منهيات « 3 » ترغيب « 4 » نمودند و در حين مراجعت خراسان و قشلاق قزوين مخفى و پنهان از بيم شاه كامران و امراى عاليشان بر ارتكاب آن اقدام مىنمودند . چون به دار السلطنه تبريز « 5 » فرمودند ، بعضى از پسران و برادران امرا با وى هم كاسه شدند . امر مذكور با ديگر ملاهى كه از لوازم آنست بر ملا افتاده « 6 » اسمعيل قليخان شاملو كه تواچىباشى صاحب الكاى دار السلطنهء قزوين بود با برادران ، مصاحب شبانروزى « 7 » آن شاهزاده بوده به تجرع بادهء ارغوانى اقدام مىنمودند . عليقلى بيك « 8 » فيجاغلى استاجلو - كه ديوان بيگىباشى شاهزادهء عالى و در معاملهء قوىئيل به داروغگى دار السلطنه اصفهان كه از الكاى خاصهء آن شاهزادهء عاليشان بود « 9 » رفته بود - در مزاج شريف آن شاهزادهء منيف دخل تمام پيدا كرده به وسيله پسرى « 10 » اصفهانى على بيك « 11 » نام مشهور به شيطان غارتگر ايمان صد هزار مسلمان كه شاهزاده را به او تعلق ظاهرى و ميل باطنى پيدا شده بود « 12 » و به مثابهء تفرب و تسلط عليقلى بيك نزد شاهزاده بر اقران ظاهر گرديد كه ما فوق آن متصور نبود . مصاحبان سابق پاى از تقرب خود به ملاحظه فراهم كشيدند « 13 » و مدار شاهزاده بر عليقلى بيك فيج اغلى بود و وى هميشه به حمايت آن شاهزاده در مقام تفوق و رجحان بر امراى بزرگ « 14 » عاليشان مىبود « 15 » و هر به دو روز مزاج آن شاهزاده را « 16 » از يكى منحرف ساخته در مقام آزار وى مىشد تا آنكه قشلاق در دار السلطنهء تبريز قرار يافت « 17 » وى سوء مزاجى از امراى تركمان داشت و ما به النزاع « 18 » ايشان در ميان بواسطهء شاهزادهء عالميان بود كه در مبادى حال چون امراى شاملو و استاجلو شاه عباس را در خراسان مطمح نظر خود در پادشاهى گردانيده ، امراى كرام تركمان نيز علىرغم « 19 » ايشان در پايهء سرير خلافت مصير شاهزاده سلطان حمزه « 20 » را بدست گرفته در مقام پيش آمد او در سلطنت بودند و « 21 » اين صحبت ميانهء اويماقات به حدى رسيد كه زياده بر تعصب مذهب و دين شد و قرب « 22 » پنج شش سال در ميانهء ايشان قتال و جدال بود و « 23 » خيلى از مردم شاملو و استاجلو ضايع و خانه خراب و آواره و جلا « 24 » شدند و نفاق عجيبى در ميانهء مردم و « 25 » اويماقات و طوايف بهم رسيد .
هامش
( 1 ) - ب ، م : ميرزا سلماى
( 2 ) - ب ، م ، ن : و نعيم
( 3 ) - ب ، م : منهيان
( 4 ) - ن : ترغب
( 5 ) - ب ، ن : تبريز رسيدند
( 6 ) - ب ، م : افتاد و . ن : افتاده و
( 7 ) - م : شبانهروزى
( 8 ) - م ، ن : « بيگ » ندارد
( 9 ) - ن : « بود » ندارد
( 10 ) - ب ، م ، ن : پسر اصفهانى
( 11 ) - ن : قلى بيگ
( 12 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 13 ) - ن : كشيد
( 14 ) - ب : بزگ
( 15 ) - م ، ن : مىبودند
( 16 ) - ن : « را » ندارد
( 17 ) - ب ، ن : يافت و
( 18 ) - ن : نزاع در ميانهء ايشان
( 19 ) - ب ، م : علىرقم
( 20 ) - م ، ن : حمزه ميرزا
( 21 ) - ب ، ن :
« و » ندارد
( 22 ) - ن : قريب
( 23 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 24 ) - ن : جلاى وطن شدند
( 25 ) - ن : « و » ندارد