قهر و غلبهء غازيان رستمشان شهر به فنا رود . اردوى همايون در هشت بهشت و آن حوالى شهر فرود آمده ، چون قلى سلطان قورچىباشى با امراى عظام متفق بود و در گرفتن حسين سلطان راسخ ، لهذا مصلحت در آن ديد كه درين قضيه تأخير نبايد كرد .
شعر « 1 » :
زمانه از آنكس تبرا كند * كه او كار امروز فردا كند
لاجرم آخر همين روز شاهزادهء ظفر لواى خورشيدلقا « 2 » را سوار كرده از اطراف امرا و قورچيان و غازيان رستم توان همه يكجهت و يكزبان قلعهء بلدهء سبزوار را كه هفتصد برج داشت دايرهوار در ميان گرفت . وقت غروب كه خورشيد جهانتاب رخسارهء خويش در نقاب انداخت ، بعضى از دليران معركهء كارزار و هژيران دلير جرار - كه در ركاب شاهزاده عالميان مآب بودند - خود را از خندق گذرانيده به پاى برجى عظيم كه بر جانب شمال [ 565 ] واقع بود « 3 » رسانيده ، به ضرب كلنگ « 4 » و تيشه برج « 5 » را سوراخ كردند و قرب سىچهل كس از دلاوران در پايان آن برج « 6 » آسمان سان از ضرب تير و تفنگ و سنگ افشاران « 7 » زخمدار و ناچيز شدند . و از جانب ديگر كه قلى سلطان و ولى سلطان افشار حاكم كرمان و غازيان تكلو بودند همراه پيدا كرده مقارن يكديگر لشگر به درون ريختند . چون غازيان افشار « 8 » كه در درون قلعه بودند اين وضع را مشاهده كردند « 9 » تمامى سيماب شده به سوراخها و نقبها گريختند . شاهزادهء خورشيد - لقا امر فرمود كه غازيان به شهر درآمده شروع در نهب و غارت نمايند . بعضى از وزراى صوابنما كه اين حالت را مشاهده كردند ، دانستند كه از هجوم غازيان « 10 » عورات و اطفال شيعيان اين بلدهء فاخره به فساد مىرود ، التماس از شاهزادهء مظفر « 11 » كرده كه چندين هزار عورات و اطفال مردم درويش صاحب عيال در اين شهر شيعهاند و در آن حالت تميزى بهيچوجه نمىماند . « 12 » آتش چون در بيشه افتد نه خشك ماند نه تر . شاهزادهء عاليجاه مسوؤل مذكور را مبذول داشته مقرر فرمود « 13 » كه جمعى از امرا و آقايان معتبر در دروازههاى سبزوار نشسته نگذارند كه سواره بدرون رود و منادى جار زند كه هيچ آفريدهاى مرتكب عرض و ناموس آن جماعت نگردد .
با وجود چون شب به سر دست درآمد « 14 » و شاهزاده و امرا به وثاق خود رفتند ، تركان و قلغچيان « 15 » حتى سايسان و شتربانان به شهر ريخته « 16 » شهر را غارت كردند . و آنشب « 17 » ايام البيض بود . خود « 18 »
هامش
( 1 ) - ن : بيت . م : ندارد
( 2 ) - ن : « خورشيدلقا » ندارد
( 3 ) - ن : واقع است
( 4 ) - ب ، ن ، م : كلنگ و تبر و تبشه
( 5 ) - ب ، م ، ن : بروج
( 6 ) - م : بروج
( 7 ) - ب ، م : افشار . ن : ندارد
( 8 ) - ب ، م ، ن : « افشار » ندارد
( 9 ) - ب ، ن : كرده
( 10 ) - ب ، ن : لشگر و غازيان
( 11 ) - ن : مظفرلوا
( 12 ) - ن : نمىنمايد
( 13 ) - ن : فرمودند
( 14 ) - ن : « و » ندارد
( 15 ) - م ، ن : قلقچيان
( 16 ) - ب - ريخت
( 17 ) - ب ، م ، ن : و آن ايام البيض بود
( 18 ) - م : چون