تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١
آن « 1 » آستانهء مقدسه هرچه برده باشد گرفته بدان سركار موهبت « 2 » آثار رساند . محمد خان چند روز در خدمت صدارت‌پناه ، شمس الاسلامى و نقابت‌پناه ابو الولى قاضى معسكر و علما و نقبا و افاضل مشهد مقدس تحقيق و پيروى نموده ، بسيارى از چينى و كتب و قالى و ساير چيزها حتى قزغان و طبق متصرف شده بود اما سواى چند عدد طبق چيزى باز نتوانستند « 3 » گرفت . مقارن اين حال وى را از ايالت مشهد مقدس معلى « 4 » عزل فرموده « 5 » تكليف جاى او به محمد خان مصاحب نمودند « 6 » . وى قبول ننمود « 7 » تا آنكه ايالت و دارايى مشهد را « 8 » به سلمان خان نوادهء عبد اللّه خان دادند و ميرسيد حسن فراهانى قمى را وزير او كرده ايشان را در مشهد مقدس گذاشتند كه هر استاجلويى « 9 » كه در تربت و خراسان خواهد بود از مرشد قلى سلطان كناره كرده نزد وى خواهند آمد و حكم شد كه مرتضى قليخان كه « 10 » در چهارباغ مشهد مقدس كه حاكم - نشيمن است ساكن بود ، كوچ كرده بيرون نشيند و ايالت استرآباد « 11 » به وى دادند . و هم در اين ايام ، مزاج اشرف اعلى شاهى منحرف شده ، تب محرقى بر ذات خجسته صفات آن قدسى سمات عارض شد . صدور و علما « 12 » و مشايخ را طلب فرموده از بعضى مناهى كه بدان « 13 » مشغول بود و از ديگرها منزه ، توبه و استغفار كرده بر طبق آن قسم ياد نمود و قرب سى « 14 » چهل نفر غلام ساده كه در خدمت وى بودند ايشان را آزاد كرده رخصت فرمود « 15 » بعد از چند روز شفا يافته به مراسم زيارت و عبادت در آن روضهء عرش منزلت اقدام نمود و قرب يك ماه تمام در آن روضهء خلد آسا بسر برده مهمات تمامى امراى اهل خراسان را ساخته عازم عراق گشتند . در روز سه‌شنبه چهارم شهر شوال سنهء مذكوره وداع آن حضرت « 16 » - سلام اللّه عليه - نموده به شهر طوس نزول اجلال واقع شد . اردوى مرتضى قلى خان را از « 17 » شهر كوچانيده از راه زادكان متوجه سبزوار گشتند و از شهر طوس به تخت خانى كه در زادكان واقع است نزول فرموده از آنجا به چمن سبز رفتند و به دو كوچ به موضع نزل آباد كه از توابع سبزوار است اردوى همايون نزول فرمود . و هم در اين روز قاضى عبد اللّه خويى - كه در علم انشاى تركى و فارسى مهارت تمام داشت [ 564 ] و خوش مىنوشت و شعر را نيز خوب مىگفت - بيمار شده به جوار رحمت ايزدى پيوست . اين رباعى تركى از اشعار اوست است . نظم « 18 » :
قاضى نه يمان شكسته حال اولمش سن * بربدر فراقدن هلال اولمش سن
سن بلبل ايدن گنيدن آيرو دوشدن * ديلن دوتلوب گور نيجه لال اولمش سن
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : « آن » ندارد ( 2 ) - ن : فيض آثار ( 3 ) - ن : نتوانست ( 4 ) - م : ( 5 ) - « معلى » ندارد ( 6 ) - ن : فرموده و ( 7 ) - ن : ننمودند ( 8 ) - ب ، م : « را » ندارد ( 9 ) - م ، ن : « يى » ندارد ( 10 ) - ب ، ن : « كه » ندارد ( 11 ) - ب ، م ، ن : استرآباد را ( 12 ) - ن : عالمان . م : علما و شايخ ( 13 ) - ن : بر آن ( 14 ) - ب ، م : سى و ( 15 ) - ب : فرموده ( 16 ) - ن : آن حضرت 4 ( 17 ) - ن : در شهر ( 18 ) - ب : شعر . م : ندارد