اين دودمان خلافت مكان پيش كرده « 1 » رايات ظفر نشان به جانب ايشان معطوف داشت و در نصف ساعتى آن جماعت و لشگر را از پيش برداشت . لشگر ظفر اثر شروع در قتل و قتال نموده قرب هفتصد نفر از آن جماعت به قتل آمدند و دويست نفر ديگر از مردم متعين دستگير گشتند و تا وقت چاشت از طرفين جنگ و جدال امتداد داشت . لشگر عراق شروع در كسيب نموده ، بالاخره عليقلى خان از تيپ شاه عباس « 2 » و ركاب « 3 » همايون جدا افتاده با جمعى از غازيان متوجه دار السلطنهء هرات گشت و جمعى از يكجهتان استاجلو مثل امير اصلان سلطان ولد وليخان چرخچىباشى و يكه جوانان شاملو و كينهخواهان رزمجو با محمود سلطان صوفى اغلى و جمعى « 4 » از قجران خود را به پاى تيپ و علم شاه عباس رسانيده در ملازمت اشرف جمعيت نموده در شب پنجشنبه به شهر هرات رسانيدند چون نشان واجب الاذعان فرمانفرمايى ممالك ايران از ديوان
« تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ . . .
وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ »
« 5 » بنام نامى « 6 » آن پادشاه گرامى مقدر بود ، لهذا در چنان معركه ذات قدسى صفات از گزند روزگار خلاصى « 7 » يافت . شعر « 8 » :
چو لطف ايزدى باشد مدد كار * ز قصد كس نه بينى هيچ آزار
سالما صحيحا باز بر تخت سلطنت در دار السلطنهء هرات متمكن گشتند . جمعى « 9 » از امراى نامدار كه « 10 » در آن معركه كارزار به قتل آمدند ، فولاد خليفه شاملو كه مير قايين بود ، سلطانعلى خليفه برادر زادهء « 11 » او ، شاهولى سلطان ولد سيف « 12 » سلطان شاملو ، قباد « 13 » سلطان قاجار حاكم سبزوار « 14 » ، حاجى كوتوال جغتاى حاكم كسويه ، ابو الفتح سلطان شاملو پسرزادهء آغزيوارخان ، خوش خبر خان شاملو و عليقلى سلطان پسر عوض آقا چاوشلو ، و نارنجى سلطان استاجلو و احمد بيك ديل كسن « 15 » استاجلو - كه هر دو « 16 » از تربت از جانب مرشد قلى سلطان به رسالت نزد عليقلى خان آمدند - و ميرزا محمد وزير و جمعى ديگر از صغير « 17 » و كبير در اثناى دار و گير به قتل آمدند و جمعى ديگر از امرا و اعيان مثل ابراهيم سلطان برادر مرشد قلى سلطان و حسين قلى بيك پسر شاهقلى خليفه « 18 » مهردار ذو القدر ، و برادرزادهء او عليقلى بيك كه از ملازمت امت خان [ 555 ] از « 19 » شيراز فرار كرده به هرات رفته بود ، و سلطانقلى بيك شروانى « 20 » و خواجه افضل وزير و ميرزا جان بيك « 21 » بيچرلو وكيل با بسيارى از غازيان دستگير شده بدست هر يك از لشگر ظفر اثر افتادند .
چون فتحى چنين « 22 » روى نمود ، اردوى همايون در همان موضع كه آن را سيل مىناميدند
هامش
( 1 ) - ب ، ن : پيش كرده
( 2 ) - م : عباس شاه
( 3 ) - م ، ن : در ركاب
( 4 ) - ب ، م : جمعى كثير از قجران . ن : جمى كثير خود را
( 5 ) - سوره 3 بخشى از آيهء 26
( 6 ) - م : به تمام و تامى
( 7 ) - ب ، ن : خلاص
( 8 ) - ن : بيت . م : ندارد
( 9 ) - ب ، م : جمعى كه
( 10 ) - ب : « كه » ندارد
( 11 ) - م : بردارزاده . ن : سردازراده
( 12 ) - ب ، ن : يوسف
( 13 ) - ن : و قباد
( 14 ) - ن : سبزوار و
( 15 ) - ن : ديل كسيك
( 16 ) - ن : « دو » ندارد
( 17 ) - م ، ن : و جمعى ديگر از امرا و اعيان
( 18 ) - ب ، م ، ن : خليفه ذو القدر مهردار
( 19 ) - ن : در شيراز
( 20 ) - ن : شيروانى
( 21 ) - م : ميرزا خان بيگ . ن : ميرزا خان بيگ با بسيارى
( 22 ) - م : چنان