تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 731

مساهمون:

ص٧٣١
قلى سلطان پسر خود را كه در سن ده سالگى بود به گرو بيرون فرستاده مقرر نمود كه والده‌اش با ده نفر از آقايان قديمى معتمد همراه باشند . والده و ولد مشار اليه با آقايان معتمد از قلعه بيرون آمده تحف و هدايا « 1 » كه داشتند گذرانيدند . بعد از آن ، نواب كامياب اعلى در اين ابواب مضايقه نمود كه مرشد قلى سلطان را خود به پاىبوس اشرف اقدس بايد رسيد و در اين باب مبالغهء تمام داشت . مرشد قلى سلطان عرض كرد كه سيد بيك كمونه « 2 » ( و از هر سيدى معتمدى به درون قلعه آيند كه در گرو بوده باشند تا مشار اليه بدر آمده به سجدهء اشرف سرافراز گشته بدانچه مقرر « 3 » [ 548 ] گردد عمل نمايند . حسب الارادهء او سيد بيك كمونه را ) « 4 » با جمعى كثير از وكلا و وزرا و معتمدان امرا و خانان به درون قلعه فرستاده ، مشار اليه فسخ عزيمت بدر آمدن كرده اين جماعت را نگاه داشت و مدت بيست روز يك ماه « 5 » اين جماعت بىگناه در درون قلعه گرفتار بودند . مقارن اين حوال ، ميرزا احمد ولد ميرزا عطاء اللّه اصفهانى كه وزير سلطان بود و در اين غوغاها شريك و معين او بود و ميانهء اعتماد الدوله « 6 » ميرزا سلمان و او صحبت « 7 » خصومت به اعلى مرتبه انجاميده بود ، مشار اليه در بالاخانهء سردر قلعه كه به دو سپرده بودند زين العابدين نامى نيشابورى « 8 » كه در خدمت او مىبود با برادرزاده‌اش همداستان شده ، اول شب محل « 9 » چراغ ، در بالاخانه ميرزا احمد را به تفنگ زدند . مشار اليه چون از ميانه رفت اعتماد الدوله را گمان « 10 » اينكه در ميانهء وى محرك سلسله نزاع بود ، يحتمل « 11 » كه من بعد اصلاحى در ميانه واقع شود ، مرشد قلى سلطان همچنان در وادى غلامى و يكجهتى شاه عباس « 12 » راسخ دم و ثابت قدم بوده از آن جاده انحراف « 13 » ننمود و زمستان سخت به ميان درآمده ، مردم به بلاى شدت سرما و خنكى « 14 » هوا گرفتار شدند و گرفتن قلعه و تهيهء اسباب تسخير آن متعدد بود و بواسطهء كثرت و ازدحام « 15 » خلايق كه از اطراف و اكناف خراسان در اردوى همايون جمع شده بودند ، گرانى و عزيزى اجناس بهم رسيد . در اين سال سرما چنان درختان را زد كه درختان كاج و ناجو و سرو دويست سالهء باغ زاغان بلكه باغات تمامى خراسان را سرما برده خشك شد و قطع طرق بواسطهء شدت سرما واقع بود . و هم در اين ايام چون خبر استيلاى لشگر « 16 » شاهى به دار السلطنهء هرات رسيده بود ، عليقلى خان مولانا عطاء اللّه واعظ هروى را با جماعت سادات خصالى « 17 » كه در هرات مىباشند ، به رسالت به درگاه معلى فرستاده عرايض و كتابات « 18 » رسانيدند و به جواب و خلاغ « 19 » فاخره سرافراز گشته
هامش
( 1 ) - ن : هدقيايى ( 2 ) - ن : كمونه را ( 3 ) - ب ، م : نمايد ( 4 ) - ن : بين الهلالين را ندارد ( 5 ) - م ، ن : و يك ماه ( 6 ) - ب ، م : و ميانهء ميرزا سلمان ( 7 ) - ب ، ن : و صحبت ( 8 ) - مز : نيساكورى ( 9 ) - ب ، م : شب چراغ . ن : روشنى چراغ ( 10 ) - ب ، م ، ن : در گمان ( 11 ) - ب ، ن : و تتميل ( 12 ) - م : عباس شاه ( 13 ) - ب ، م ، ن : انحراف مزاجى ( 14 ) - ن : خشكى ( 15 ) - ب ، م ، ن : ازدحام مردم ( 16 ) - ب ، م ، ن : « لشگر » ندارد ( 17 ) - ن : « خصالى » ندارد ( 18 ) - ب : كتابات به جواب و خلاع رسايندند ن : كتابت به جواب رسانيدند ( 19 ) - ن : به خلاع