تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩
و بادليچ احدى از حوالى قلعه « 1 » گذر نمىتوانست نمود و هميشه زور بر بيلداران و سيبه « 2 » سازان آورده آن جماعت را از هم مىپاشيد . مقارن اين ايام ولى سلطان حاكم همدان و بيرام سلطان ولد حسين سلطان سولاغ « 3 » با لشگر تكلو از همدان رسيد و سليمان خليفه ولد سهراب خليفه كه حاكم تون « 4 » و طبس بود با لشگر تركمان « 5 » از آن حال آمد و ولى سلطان افشار حاكم كرمان با « 6 » لشگر افشار خود را رسانيد و مرتضى قليخان با امراى تابين از مشهد مقدس معلى خود را به درگاه سپهر اعتلا رسانيد و شاه على سلطان افشار كه در آن حوالى بود آمده « 7 » و حسين سلطان افشار ولد سوندوك « 8 » بيك قورچىباشى سابق كه از امراى شاه كامياب شاه عباس « 9 » بود و در ولايت جام الكا داشت ، چون تاب قلعه‌دارى نداشت با مردم و لشگر خود به پاىبوس اشرف اعلى « 10 » سرافراز شد و در اندك زمانى ترك و تاجيك كه در خراسان بودند ، قرب هفتاد « 11 » هشتاد هزار كس مركزوار قلعه را در ميان گرفتند . اقبال‌پناه « 12 » اعتماد الدوله حواس ظاهر و باطن متوجه تسخير قلعه نموده ، روز تا شب و شب تا صباح به ساختن سيبه و بيش بردن خاك اشتغال داشت و از اطراف و جوانب امرا شروع در سيبه ساختن كرده محمد خان و لشگر تركمان سيبه از جمع هيمه « 13 » پيش برده مقابل به كوهى بلند ساختند . چون سيبهء اقبال‌پناه ميرزا سلمان پيش رفت ، هر شب يكى از امرا بدانجا مىرفت كه كشيك داشته اگر قضيه‌اى واقع شود رفع نمايند . شب سه‌شنبه بيست و ششم شهر شوال سنهء « 14 » مذكوره ، اردوغدى خليفهء تكلو « 15 » و سلطان معصوم سلطان تركمان به سيبهء مذكور رفته آن شب بسر بردند . سحرى « 16 » جمعى از شير حاجى و خندق قلعه بيرون آمده « 17 » بر سيبه ريختند . سلطان معصوم سلطان پنهان شده ، پسر « 18 » در سن پانزده « 19 » سالگى غافل بر سر اردوغدى خليفه آمده او را به قتل آورد و جمعى كه در سيبه بودند متفرق گشته ، قتل اردوغدى خليفه انتشار تمام يافت و باعث جرأت و دلاورى اهل قلعه گشت . در اين روز جسد اردوغدى خليفه را بعد از تجهيز و تكفين به مشهد مقدس نقل نمودند و ادهم سلطان تركمان مقرر شد كه اموال او را به قلم گيرد و قشون و الكاى او را به مختار سلطان ولد « 20 » احمد سلطان پسر محمد خان شرف الدين اغلى تكلو عنايت فرمودند . اردوغدى خليفه در شجاعت و دلاورى قرينه خود نداشت و هرچه بهم « 21 » مىرسانيد به لشگرى مىداد . اما به غايت كج‌خلق « 22 » و بدمزاج بود و در محلى كه در گيلان ميربرانى بود جمعى كثير از سادات آنجا را به قتل
هامش
( 1 ) - م : قلعهء مذكور . ن : قلعه مذكور ( 2 ) - م : دشنه‌سازان . ن : دسته‌سازان ( 3 ) - مز : سوراخ . ب ، م : سولاخ ( 4 ) - م ، ن : حاكم طون ( 5 ) - ن : تركمان آمد ( 6 ) - م : « با » ندارد ( 7 ) - ب ، : آمد و . م : آمد ( 8 ) - ب ، م : سوندك ( 9 ) - م : عباس شاه ( 10 ) - ن : « اعلى » ندارد ( 11 ) - ب ، م : هفتاد و ( 12 ) - ن : « اقبال‌پناه » ندارد ( 13 ) - ب ، ن : همه ( 14 ) - ب ، ن : « سنه » ندارد ( 15 ) - ب ، م ، ن : ولد ( 16 ) - ن : سحر ( 17 ) - م : نهاده ( 18 ) - ن : پسرش ( 19 ) - ن : يازده ( 20 ) - م ، ن : و احمد ( 21 ) - م ، ن : « بهم » ندارد ( 22 ) - م ، ن : خلق بود