آزرده گشته گرفتن مير مشار اليه را با ساير تاجيكان از صدر و « 1 » و ناظر و غيرهما در ميان نهاده [ 527 ] با امراى عظام در اين باب قسم مىخورد و طيب خليفهء ذو القدر علمدار - كه يكى از اعيان قزلباش و مقربان درگاه عرش اشتباه بود - به تحصيل وجوه ترجمان و گرفتن ميرمستوفى مومى اليه مقرر نموده ميرشاه غازى مذكور چون از استماع اين اخبار « 2 » آگاه شده ، در مقام تدارك و تلافى خاطر اقبالپناه و امرا درنيامده مدار بر تغافل نهاد « 3 » و چون ميانهء او و اقبالپناه عهد و پيمانى « 4 » مؤكد به قسم قرار يافته ، اعتماد بر آن نمود .
بعد از آنكه « 5 » اقبالپناه و امرا به شهر آمدند ، بعضى حكايات به مسامع عز و جلال رسانيده نواب اعلى را كه مدار بر تصديق قول و رضاى خاطر ايشان قبول كرده فرمود كه طيب خليفهء مير شاه غازى را گرفته به منزل آورد و ضبط اموال و اسباب او نمايد . روز پنجشنبه بيستم شهر مذكور ، طيب خليفه مشار اليه را به منزل آورده شروع در ضبط اموال او نمود « 6 » و معاملهء ترجمان مشار اليه به مبلغ پنجهزار تومان با اصل « 7 » و فرع و خدمات مقطع يافت و استيفا به خواجه محمد باقر خراسانى كه در زمان شاه جنت مكان « 8 » بعضى اوقات ناظر و بعضى ايام « 9 » وزير شروان بود ، حسب الامر شاه والاگهر مفوض شد و خواجه فتح اللّه اصفهانى كه مستوفى قورچيان بود ، او نيز معزول شده ، مبلغى ترجمان از او « 10 » گرفتند و ساير تاجيكان اصلاح مهمات خود كرده ، از اين معركه به عزت رهايى يافتند . و هم در اين اثنا ، مسرعان به سرعت تمام از كوهگيلويه آمده ، خبر دادند كه قلندرى به شكل و هيأت شاه اسمعيل ثانى در كوهگيلويه خروج كرده ، مىنمايد « 11 » كه شاه اسمعيل است و بعضى سخنان آشنا و اخبار مقرون به كذب و ريا مذكور مىسازد و مردم به گمان و دغدغه افتاده اكثر اذعان قول او نمودهاند و « 12 » جمعى كثير از اكراد آن حدود و ولايات بر سر او جمع شده با مردم و اقوام خليل خان افشار كه ابا عنجد ، حاكم و تيولدار آن ولايات است « 13 » يكرو شده ، بعضى از اقوام و پسر او را به قتل آوردهاند .
چون اين حقيقت به سمع اشرف رسيد ، امر اصلاح در اين « 14 » ديدند كه خليل خان متوجه آن صوب شده ، تمامى لشگر افشاريه « 15 » از كرمان و بوانات و كوهگيلويه با امراى « 16 » فارس بر سر او جمعيت كرده رفع و دفع قلندر نمايند . خليل خان « 17 » به دغدغه و اضطراب تمام متوجه شده روانهء آن صوب گرديد .
سابقا مذكور شد كه سلطان حسين خان شاملو كه از خراسان آمده بود در قزوين كه الكاى او بود توقف كرده جمعى « 18 » از امرا را بر سر خود گرد نموده بود و ارادهء آمدن به درگاه معلى داشت .
هامش
( 1 ) - ب ، ن : صدور
( 2 ) - ن : خبر
( 3 ) - م : نهاده
( 4 ) - ب ، م : پيمان
( 5 ) - ن : انكه اعتماد الدوله
( 6 ) - م ، ن : نموده
( 7 ) - م ، ن : باصل
( 8 ) - ب : مكانى
( 9 ) - م ، ن : « ايام » ندارد
( 10 ) - م ، ن : « از او » ندارد
( 11 ) - ن : مىنمايند
( 12 ) - ب ، م ، ن : « و » ندارد
( 13 ) - ب م : ولايت است
( 14 ) - ن : در آن
( 15 ) - ب ، م ، ن : افشار
( 16 ) - م : بامرا
( 17 ) - ن : خليل جان
( 18 ) - ن : جمع در مقام شتند