چارقها بسته پياده روانهء درگاه شدند و بعضى ديگر گاوها بهم رسانيده رخوت ويرتال خود را بر « 1 » گاو بار كرده خود از عقب گاو « 2 » را ميرانيدند و ملازم و نوكر نداشتند . امراى عاليشان و آصف زمان ديگر صلاح در توقف نديده احكام مطاعه جابهجا ، به امراى ايروان و گرجستان نوشته مقرر نمودند كه چون رايات عز و جلال در آينده سال بدان حوالى جهت دفع و رفع اعادى در حركت خواهد آمد ، مهيا و مستعد بوده ، لشگر خود را معمور گردانند . آصف زمان و خانان « 3 » عاليشان و مقربان بارگاه همايون كه به آن سفر « 4 » رفته بودند ، بالتمام از رفاقت يكديگر جدا شده هر جمعى افتان و خيزان كه دو ماه و كسرى « 5 » از نوروز آن سال گذشته بود به « 6 » ارسبار آمده از ارسبار به حوالى دار السلطنهء تبريز آمده همه توقف نموده به اتفاق به دار السلطنه داخل شدند . « 7 »
ذكر شمهاى از احوال امراى خراسان و بعضى از ايشان كه به عراق آمدند
تفصيل اين اجمال آنكه ، بعد از آنكه واقعهء هايلهء مرحومهء بيگم واقع شد « 8 » و اين خبر به خراسان رسيد ، سلطان حسين خان شاملو پسرزادهء دورميش خان كه به سرعت و قدغن تمام از جانب بيگم به هرات رفته بود كه شاهزادهء خوشلقا عباس ميرزا را بياورد ، خاطر « 9 » از ممر آوردن شاهزاده جمع كرده از هرات ولد خود عليقلى خان را وداع كرده متوجه درگاه معلى گرديد . چون به دار السلطنهء قزوين رسيد و الكاى مذكور به تيول او بود ، توقف كرده جرأت در « 10 » آمدن به دار السلطنهء تبريز نتوانست نمود ، با آنكه در خدمت شاه و شاهزاده از امرا كسى نبود و « 11 » تمامى امرا و اعيان به صوب شروان « 12 » رفته بودند . چون نفاق و نزاع ميانهء امرا « 13 » به اعلى مراتب رسيده بود ، سلطان حسين خان توهمات به خاطر خود راه داده در فكر آن « 14 » شد كه جمعى از امرا را « 15 » با خود متفق ساخته با جمعيت بسيار و لشكر بىشمار خود را به درگاه عالمپناه رساند . اكثر امرا و مقربان كه در عراق بودند جمعيت بر سر مشار اليه كرده احمد قلى خليفهء ( ذو القدر نبيرهء شاهقلى خليفه ) « 16 » مهردار كه حاكم سلطانيه و آن حدود بود ، از سلطانيه به قزوين آمده با سلطان حسين خان اتفاق نمود و همگى اخبار ناملايم از جانب آن جماعت به درگاه معلى مىرسيد . [ 525 ]
و هم در اين سال ، چون عداوت فيما بين امراى شاملو و استاجلو و تركمان و تكلو استحكام تمام يافت و امراى تركمان و تكلو هواخواه و فدوى شاهزاده سلطان حمزه « 17 » بودند ، و همگى او را در نظر داشتند « 18 » به سلطنت برداشته در سايهء لواى او زندگانى نمايند ، امراى شاملو و استاجلو كه در « 19 » خراسان بودند قرار به سلطنت شاهزاده عباس ميرزا كه در دار السلطنهء هرات بود داده « 20 » و امراى
هامش
( 1 ) - ن : به گاو
( 2 ) - م ، ن : گاو ميراند . ب : گاو ميراند
( 3 ) - م : خاقان
( 4 ) - م ، ن : صفر
( 5 ) - ن : كثرى
( 6 ) - ن : باسبار
( 7 ) - ن : گفتار در وقايع سنهء سبع و ثمانين و تسعمايه
( 8 ) - م : شود
( 9 ) - ب ، ن : و خاطر
( 10 ) - ن : « در » ندارد
( 11 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 12 ) - ن : شيروان
( 13 ) - م ، ن : « امرا » ندارد
( 14 ) - ب « آن » ندارد
( 15 ) - ن : « را » ندارد
( 16 ) - م ، ن : بين الهلالين را ندارد
( 17 ) - ن : حمزه ميرزا
( 18 ) - ن : داشتند كه
( 19 ) - ب : « در » ندارد
( 20 ) - ن : دادند و امرا : داده امرا