تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 705

مساهمون:

ص٧٠٥
استاجلو و شاملويى « 1 » كه در پاى تخت و « 2 » عراق و آذربايجان بودند ، آن جانب « 3 » را مرعى داشته تعصب اويماقيت « 4 » را از دست نمىدادند الاقليلى از شاملويان خصوصا اسمعيل قلى بيك ولد ولى خليفهء شاملو كه در آن اوان از مقربان درگاه شاهزاده سلطان حمزه « 5 » بود و ولى خليفه را الكاى قائين داده بودند « 6 » عليقلى خان تمكين او نكرده فولاد خليفهء شاملو و « 7 » برادرزاده سلطان على بيك را تقويت نموده ولى خليفه را به قتل رسانيدند و نزاع ميانهء اين جماعت شاملو و آن جماعت بهم رسيده « 8 » و اين خبر مخالفت به پايهء سرير خلافت مصير « 9 » آمد و اعتماد الدوله « 10 » ميرزا سلمان علىرغم « 11 » دشمنان ، او را در تربيت داشته و نفاق « 12 » عجيبى در ميانهء امرا پيدا شد . و هم در اين سال ، اميرزاده ابراهيم بيك ولد حيدر سلطان كه به دار السلطنهء هرات از عقب شاهزاده عباس ميرزا رفته بود ، « 13 » از آنجا متوجه عراق شده به قم نزد والدش حيدر سلطان آمد . چون حيدر سلطان كه از امراى قديمى زمان « 14 » شاه جنت مكان بود و كبرسن او را دريافته ، ضعف و ناتوانى تمام داشت ، حسب الحكم در قم توقف كرده ، مقرر شد كه ولد « 15 » او ادهم بيك كه مير گرمرود بود لشگر او را برداشته به جارو « 16 » يساق « 17 » حاضر گردد « 18 » . وى در زمستان اين سال از قم به دار الارشاد اردبيل آمده ، حقيقت معروض امراى نامدار و وزير عاليقدر گردانيد . مقرر شد كه چون لشگر از شروان « 19 » به آذربايجان مراجعت مىنمايد به دار السلطنهء تبريز رفته در اردوى معلى باشد . و هم در اواخر اين سال خدام ملكى خصال شاه « 20 » ابو الولى انجو از دار السلطنهء قزوين به اردوى همايون تشريف آورده بوسيلهء سيادت و صدارت‌پناه ميرشمس الدين صدر شيخ الاسلامى اردوى همايون به وى مفوض شد با توليت اوقاف غازانى و مبلغ يكصد تومان مواجب از خزانهء عامره مقرر گشت . و هم در اين سال در روز سه‌شنبه هجدهم « 21 » شهر شوال ميرهاشم قمى كه از اعيان و اكابر سادات عراق بود و به كثرت « 22 » ملك و زراعت مشهور بود در قم فوت شد .

گفتار در وقايع سنه ثمان و ثمانين و تسعمايه

روز پنجشنبه بيست و سيوم « 23 » شهر محرم الحرام سنهء ثمان و ثمانين و تسعمائه ، نوروز لوىئيل . « 24 » در اين سال فرخ فال ، شاه نيكو خصال و شاهزادهء مرضى الافعال در دولتخانهء صاحباباد دار السلطنهء تبريز به عيش و عشرت و فراغت و صحبت گذرانيده « 25 » جشنى عظيم فرمودند و امرا و اعيان و اكابر دار السلطنه به پاىبوس و تهنيت سرافراز گشته شاهزادهء [ 526 ] آفتاب لقا ايام بهار را به سير
هامش
( 1 ) - ب ، ن : « يى » ندارد ( 2 ) - ب ، م ، ن : « و » ندارد ( 3 ) - ب : و آنجانب . م : و آن جماعت ( 4 ) - م : يماقيت ( 5 ) - ن : حمزه ميرزا ( 6 ) - ن : بودند و ( 7 ) - ن : « و » ندارد ( 8 ) - ن : بهم رسيد ( 9 ) - ن : مسير ( 10 ) - ن : ميرزا سلمان اعتماد الدوله ( 11 ) - ن : على الرقم ( 12 ) - مز ، م : نفاقى ( 13 ) - ب ، ن : بود و ( 14 ) - ن : « زمان » ندارد ( 15 ) - ن : والد ( 16 ) - م : « و » ندارد ( 17 ) - ب ، ن : يساق شاهى ( 18 ) - ب ، م : گردد و ( 19 ) - ن : شيروان ( 20 ) - م : « شاه » ندارد ( 21 ) - ب ، م ، ن : « هجد » ندارد ( 22 ) - م ، ن : بكرت ( 23 ) - ب ، م ، ن : سيم ( 24 ) - م : لوئيل ( 25 ) - ب ، م ، ن : گذرانيد