اين قرار گرفت كه شاه و شاهزاده را در دار السلطنهء تبريز كه تختگاه آذربايجان و ايروان و شروان « 1 » است گذاشته بعضى از امرا به كردستان رفته ، آن حوالى را نهب و غارت كرده ، قلاع ايشان را بدست درآورند و بعضى ديگر در ملازمت اقبالپناه اعتماد الدوله ، به طرف شروان « 2 » روان گشته آن بلاد را از وجود [ 522 ] خبيث « 3 » مخالفان رومى و شروانى پاك ساخته ، انديشهء آبادانى به واجبى نمايند و مقرر شد كه امير خان با امراى تركمان و تكلو و تابين به جانب كردستان روند و نواب اعتماد الدوله با ساير امرا و لشگريان و مقربان و يوزباشيان و ايشك آقاسيان و يساولان به جانب قراباغ و شروان « 4 » .
و در روز سهشنبه هفتم شهر شوال سنهء مذكوره از شهر بيرون رفته هر كدام بر ضلع « 5 » راه آن محال قرار گرفتند . دو روزى « 6 » كه از اين « 7 » قرار گذشت ، باز راى « 8 » بدين قرار دادند كه امرا بالتمام يكى شده به اتفاق به جانب شروان رفته ، مهمات آن بلاد و گرجستان را ساخته و « 9 » حسب المرام پرداخته متوجه صوب ديگر گردند . امراى عاليمقام همه يكدل و يكجهت به رفاقت اعتماد الدوله متوجه قراباغ شده ، كوچ بر كوچ در اواخر پائيز و زمستان متوجه آن صوب گشتند و شاهزادهء عالمآرا در ملازمت نواب كامياب در تبريز مانده ، خليل خان افشار حاكم كوهگيلويه رامير « 10 » اردو ساخته با نواب صدارت پناه ميرشمس الدين محمد و ميرشاه غازى مستوفى و حسين بيك وزير و قليلى از تركمان و تاجيكان را گذاشته ، دفاتر و مهر بزرگ را همراه بردند و در اين زمستان در تبريز قحط « 11 » و گرانى به مثابهاى شد كه يكمن نان به سيصد دينار « 12 » شد و خروار « 13 » گندم صدمنى به بيست و پنجهزار دينار خريد و فروخت مىشد وجوهم به دستور و على هذا القياس تسعير ساير اجناس . و اكثر مردم نواحى و ولايات از كرس و « 14 » افلاق رو به شهر نهاده در شهر و بازارها و آتشگاه طباخان جا گرفته هيچ روزى نبود كه جمعى كثير قريب به پنجاه و شصت « 15 » از كوچك و بزرگ به راه آخرت « 16 » سرعت ننمايند و كميابى نان بدان « 17 » كشيد كه كلانتر و وزير تبريز بعد از سعى بسيار مقرر دارند كه هر روز مقدار سى من آرد در شهر تبريزى « 18 » كه از معظم بلاد است در سه دكان « 19 » هر كدام در بازار و محله نان پخته در دكان « 20 » را به گل برآورده سوراخى كنند كه از آنجا بيرون داده يساولى « 21 » مضبوط و موكل باشد كه به مشترى رسانيده در ميانه ميل و « 22 » حيفى واقع نشود و اجزاى نان مذكور سواى آرد از هر جنس و متاعى كه دل مىخواست در آن به عمل مىآوردند . از صحيح القولى استماع افتاد كه شخصى از آن نان لقمهاى تناول نمود ( دفعة جان تسليم نمود ) « 23 » و از بعضى مسموع شد كه كبابيان گوشت عورات مرده را كباب نموده
هامش
( 1 ) - ن : شيروان
( 2 ) - ن : شيروان
( 3 ) - م ، ن : جيب
( 4 ) - ب : شروان در . م : شروان روز . ن : شيروان و در
( 5 ) - ن : راهى
( 6 ) - ن : و روز
( 7 ) - ب : ازين
( 8 ) - ن : بازرانى
( 9 ) - ب ، ن : « و » ندارد
( 10 ) - ن : راهبر
( 11 ) - م ، ن : قحط و
( 12 ) - ب : نيار
( 13 ) - ب ، ن : خروارى
( 14 ) - ن : « و » ندارد
( 15 ) - ب ، ن : شصت كس
( 16 ) - م ، ن : آخرة
( 17 ) - ن : « بدان » ندارد
( 18 ) - ب ، ن : تبريز
( 19 ) - ب ، ن : و در
( 20 ) - ب : دكانها را
( 21 ) - ن : يساول
( 22 ) - مز ، م : « و » ندارد
( 23 ) - ب ، م : بين الهلالين را ندارد