محافظت اموال و عيال خود به قدر « 1 » طاقت و توان مشغولى « 2 » نمودند . در آن اوان شبى پيره - زكريا كه از خلفاء شيخ بود آن حضرت را در خواب ديد كه ميفرمايد كه صدر الدين را بگوى كه دو مرد ريش سفيد نزد « 3 » توليان ارسال نماى كه ايشان را به نصايح سودمند از محاربه آلارقيان مانع آيند . اگر « 4 » نصيحت آن دو عزيز را قبول نمايند فبها و نعما ، و الا من دانم كه با ايشان « 5 » چه معامله بايد كرد . پيره زكريا چون ازين رؤيا به حال انتباه آمد ، به خدمت شيخ - صدر الدين شتافت تا واقعه را معروض دارد . آن جناب قبل از شنيدن جواب گفت كه پير احمد باقلانى و حاجى نجيب بزاز كه دو پير ريش سفيدند بايد كه به توليان رفته ايشان را از مقام محاربه به طريق مصالحه دلالت نمايند . اگر به سخن آن دو پير واجب الاحترام عمل نمودند فهو المرام والاحضرت صفى الدين داند كه با ايشان چه مىبايد كرد . و پيران به موجب فرموده پيش مردم تول رفته بدانچه مأمور بودند ادا نمودند . اما سخن ايشان مفيد نيفتاد و اهالى الارق « 6 » از مصالحه مأيوس شده مستعد قتال « 7 » گرديدند « 8 » و روحانيت حضرت شيخ صفى - الدين و توجه شيخ صدر الدين روح اللّه روحهما و « 9 » اوصل الى الطالبيين فتوحهما ايشانرا امداد فرموده بر اعدا غالب آمدند و جمعى كثير از مردم تول را بر خاك هلاك انداخته قليلى راه گريز پيش گرفتند . و چون از گريختگان كيفيت رزم و هزم را پرسيدند جواب دادند كه در خلال « 10 » قتال شخصى سبزپوش مهيب كه بر اسبى يوز سوار بود ، و نيزهاى در دست داشت ، به مدد « 11 » مردم الارق متوجه دفع ما گرديد و ما را از كثرت مهابتش پاى ثبات از جاى رفته دست از جنگ بازداشتيم و از روى اضطرار طريق فرار اختيار نموديم .
نقل است كه ملك اشرف چوپانى كه بيشترى از بلاد آذربايجان در تصرف او بود ، در اوايل حكومت خويش نسبت به شيخ صدر الدين لوازم تعظيم و تكريم كه لازمهء ارادت و اخلاص است به جاى مىآورد به مرتبهاى كه هرگاه به قدم نياز به ملازمت آن مقتداى اهل راز مىرفت ، پس از سودن جبين مخالصت به خاك عبوديت پاى مبارك آن حضرت را به لب ادب مىبوسيد .
اما در آخر دولت به سبب مفارقت مرشد ، سعادت با قافله شقاوت همراهى كرده « 12 » سالك طريق نفاق گرديد و قصد نمود كه به تلبيس وجود آن « 13 » خرقه سعادت را از لباس حيات عارى سازد و از پى همين مطلب آن حضرت را به تبريز طلب كرده ظاهرا به دستور سابق مراسم
هامش
( 1 ) - م : به قدر تاب ب : بقدرت طاقت
( 2 ) - م : مشغول شد
( 3 ) - م : مردتول
( 4 ) - م : كه اگر
( 5 ) - ب : به ايشان
( 6 ) - ب ، م : الاورق
( 7 ) - ب : اقبال
( 8 ) - ب : گرديد
( 9 ) - ب « واو » ندارد
( 10 ) - مز ، ب : كه خلال
( 11 ) - ، م : و بمدد
( 12 ) - م : كرد
( 13 ) - م : آن قدوه اهل سعادت