حاجى ترجان شوند و آن بلده را مسخر گردانند . چون اين خبر به والى آن ديار كه از قبل پادشاه اروس حاكم آن بلده بود رسيد ، مضطرب گشته تحفههاى مرغوب به خدمت عسكرى خان فرستاد . « 1 » چون عسكرى خان از گرفتن حاجى ترخان « 2 » پشيمان شد و مرضى طبعش نبود حقيقت به سلطان سليم عرض نمود كه اگر آب اتل به نهر تين « 3 » ملحق شود آن آب به قرا دنگيز « 4 » متصل است بيم طغيان دريا دارد و يحتمل كه اثر آن به استنبول رسد و باعث خرابى گردد . بنابرين سلطان سليم فرمان داد كه بر طرف باشد و عسكرى خان و پاشاى « 5 » كفه هر دو به الكاى خود مراجعت نمودند .
و هم درين سال سلطان سليم لشكر به سر « 6 » اهل جزيره قبرس فرستاد . تفصيل اين اجمال آنكه چون كفار « 7 » جزيرهء قبرس كه سالها خراج گذار پادشاه روم بودند بنابر شرب شراب قوت دولت و مستى قدرت حكومت دماغ ايشان مخبط « 8 » گشته سر از ربقهء « 9 » اطاعت و « 10 » روى از قبلهء مطاوعت برتافتند و قطع طريق و تعذيب عباد « 11 » مىكردند ، بنابر آن سلطان سليم پادشاه « 12 » روم و اركان دولت و اعيان وى قرعهء مشاورت در ميان انداخته « 13 » . امرا به دلايل معقول تسخير آن قلعه را به نظر پادشاه آسان نمودند . لهذا آن سلطان عالمآرا پرتو پاشا را كه وزير ثانى [ 416 ] و احمد پاشا « 14 » وزير ثالث و حسين پاشا « 15 » امير الامراى روم ايلى و مصطفى « 16 » پاشا لله و على پاشا حاكم مرعش و قاسم پاشا « 17 » فرمانفرماى آنادولى و بهرام پاشا « 18 » والى سيواس با سپاه بىقياس به تسخير قلاع سپهر اساس ارسال نمود . پاشايان با جنود نصرت نشان و كشتيهاى كوه بنيان علم عزيمت به طرف قبرس « 19 » برافراختند .
بعد از وصول بدان حوالى متوجه تسخير نواحى آن ديار شدند و قرب هفتاد حصار مسخر گردانيدند . بعد از تسخير آن « 20 » سرزمين با سپاه سنگين و اسباب تسخير با توپ و تفنگ « 21 » بىشمار در حوالى قلعهء يعقوبيه نزول نمودند . سرداران فرنگ آغاز انداختن توپ و تفنگ كردند . عساكر ظفر قرين آن حصار را چون نگين در ميان گرفتند و به ضرب توپ و بادليج بروج قلعه را ويران ساختند . اما دلاوران فرنگ به واسطهء نام و ننگ كوششهاى مبارزانه مىكردند و حملههاى دليرانه
هامش
( 1 ) - ن : « فرستاد چون عسكرى خان » ندارد
( 2 ) - ن : بر جان
( 3 ) - ن : به نهرين
( 4 ) - قرار ديسكير
( 5 ) - ن : پادشاه
( 6 ) - ب ، م ، ن : بر سر
( 7 ) - ن : كفاره
( 8 ) - ب ، م : محيط
( 9 ) - ن : ريقه
( 10 ) - ب : « و » ندارد
( 11 ) - ب ، م ، ن : بلاد
( 12 ) - ب ، م : پاشاى . ن : ندارد
( 13 ) - مز : انداخت
( 14 ) - م : پاشاى
( 15 ) - م : پاشاهى
( 16 ) - ب ، م ، ن : مصطفى پاشاى لله و على پاشاى حاكم
( 17 ) - م ، ن : پاشاى
( 18 ) - ب ، م : پاشاى .
( 19 ) - ن : قارس
( 20 ) - ن : « آن » ندارد
( 21 ) - ن : تفنگ كرده . م : تفنگ كردند