تويى در جهان شاه بيدار بخت * ترا ديد دولت سزاوار تخت
نهادى قدم تا به تخت كيان * سر تخت بگذشت از آسمان
نيامد ز شاهان بيدار بخت * كسى چون تو صاحب سعادت به تخت
شدى سايهء رحمت ذى الجلال « 1 » * ولى سايهاى كو نبيند « 2 » زوال
سليمان اگر رفت شاهى تراست * جهان در جهان پادشاهى تراست
سپهر شرف گشته اشرف به تو * سر پر سليمان مشرف به تو
جهان مر ترا داد يزدان پاك * ز تابنده خورشيد تا تيره خاك
بود بحر و بر زير فرمان ترا [ 386 ] * شده جا « 3 » سرير سليمان ترا
صفآراى ميدان شاهى تويى * سزاوار ظل آلهى تويى
جهاد است كار تو از بهر دين * بود پادشاه مجاهد چنين
چنان عالم آراى گشتى به داد * كه شد ملك را عدل شاهان زياد
ز اقصاى چين تا به سر حد روم * چه روس « 4 » و فرنگ « 5 » و چه از هند « 6 » بوم
چه ايران چه توران چه بحر و چه بر * به جايى كه هست از عمارت اثر
همه پادشاهان عالى تبار * كه هستند در ملك خود شهريار
سزد گر بگويند پير و جوان * به تو كاى « 7 » شهنشاه عالى مكان
ترا زيبد آيين تخت و « 8 » كلاه * پناه سلاطين عالم پناه
در اقليم شاهى مسلم تويى * چو « 9 » خورشيد سلطان عالم تويى
تويى آن شهنشاه فرخ سرشت * كه عالم ز عدل تو شد چون بهشت
بسان تو اى شاه عالىنژاد * كه بنشست بر مسند عدل و داد
اگر جمله خلق جهان سربسر * همه وصف گويند از آن دادگر
هنوز از كمالات آن شهريار * به گفتن نيايد يكى از هزار
پس آن به كه رو در دعا آوريم * درين عرصهء خوان دعا گستريم
آلهى به اسماء حسناى تو * به عز و به جود و به آلاى تو
كه شه را چو از لطف و عمر دراز * به شاهنشهى ساختى سرفراز
بقا تا بود ممكن آن شهريار * ز تخت وز افسر بود كامكار
شه نوجوان باد فيروز بخت * به اقبالش آراسته تاج و تخت
مبادا ازو تخت دولت تهى * سزاوار او باد تاج شهى
هامش
( 1 ) - م : ذو جلال
( 2 ) - م : بلند
( 3 ) - م : ندارد
( 4 ) - م : روشن
( 5 ) - م : ندارد
( 6 ) - م : هند و بوم . ب : هند روم
( 7 ) - م : كى
( 8 ) - م : ندارد
( 9 ) - م : تو