تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥
بدان‌گونه ايين شاهى نهاد * كه شد مردمان را سليمان زياد
ز لوح جهان محو شد حرف غم * بر افتاد آيين جور و ستم
به عهد همايون آن دادگر * به عالم نماند از مظالم اثر
نه در شهر « 1 » و بر زن نه در كوه و دشت * خيانت در انديشهء كس نگشت
امان در زمانش به حدى رسيد * كه منسوخ شد رسم بند و كليد
زر و مال عالم درين روزگار * تو گفتى زمرد شد و چشم مار
خوش آن شه كه چون بزم عشرت نهاد * جهان را مى از ساغر عدل داد
ز عدلش چو ايام آرام يافت * جهان از تمناى خود كام يافت
بهاريست عدلش كه از فيض آن * جهان كهنسال شد نوجوان
سليمان شكوهى كه در جمله‌ساز * شكوه سليمان به او گشت باز
جوانبخت شاهى كه گردون پير * نديد و نه بيند مرا و را نظير
جهان آفرين تا جهان آفريد * چنين شهريارى نيامد پديد
فلك خانهء دولت آراستش * ميسر شدش آنچه دل خواستش
به نوعى شده كار او ساخته * مرادش « 2 » ز هرگونه پرداخته
كز انديشه‌اش عقل حيران شده * ز حق هرچه او خواسته آن شده
مرادى كه در خاطر آراسته * چنان رخ نمودش كه او خواسته
دم از كين او كس به عالم نزد * و گر زد به عالم دگر دم نزد
كس از خط فرمان او سر نتافت * كه همچون « 3 » قلم تيغ بر سر نيافت
چنان گشته مأمور فرمان او * ز روى شرف چرخ دربان او
فلك بنده و آفتابش غلام * زمانه مطيع و جهانش به كام
چگويم از آن خسرو و كار او * كه بيش از شمار است آثار او
نه رايش به تدبير محتاج غير * نه امضاى رايش بجز محض خير
به نيروى مردى و فرهنگ خويش * به گردون برافراشت اورنگ خويش
گواهى دهد در جهان خاك و آب * همين بر فلك چشمهء آفتاب
كه چون او نبودست شاهى به جنگ « 4 » * نه در نيكى و بخشش و نام و ننگ
به هركس كه روزى عطايش رسيد * دگر در جهان روى حاجت نديد
به اين دانش و داد و آيين و فر * مثالش نبودست شاهى « 5 » دگر
كمالات آن شاه دريا نوال * فزونست « 6 » از هر چه بندى خيال
آلهى بود لطف حق كردگار * نگهدارش از آفت روزگار
هامش
( 1 ) - م : ندارد . ( 2 ) - م : مرادى ( 3 ) - مز ، ب ، ن : همچو ( 4 ) - ب ، م : « شاهى به جنگ » ندارد ( 5 ) - ب ، م : شاه ( 6 ) - م : فروبست