و فريادرس متعال نموده از غايت به عجز بينوايى جبين نياز « 1 » بر زمين خشوع و خضوع نهاده دست تضرع و ابتهال به حضرت كريم بنده نواز گشاد * و مترصد خبر خير اثر و مژدهء فتح و ظفر مىبود .
آنگاه شجاع بيگ ولد مصطفى سلطان « 2 » ورساق و ملازمش مراد بيگ با بيست نفر از دلاوران به حوالى قلعه آمده جنگكنان خود را به درون قلعه انداختند . ازبكان از اين معنى خايف و هراسان گشته قرب پانزده روز در جوار حصار روزگار گذرانيدند و شاهد فتح جلوه نمىنمود . بالضروره از تسخير قلعه نااميد گشته مرتبهء اول خسرو خان بىمشورت با عبد اللّه خان و رفقا كوچ كرده روانهء ديار خود گرديد روز ديگر عبد اللّه خان كه ملاحظه كرد كه شروع در رفتن شد خود نيز طبل مراجعت كوفته علم عزيمت بلكه هزيمت به صوب بخارا برافراخت . چون به آب مرغاب رسيد ، « 3 » بند آن را خراب كرد كوچ به كوچ « 4 » روانهء بخارا گرديد و نواب شاهزادهاى عالميان سالما غانما « 5 » از تنگناى مخاطرات بيرون آمده روانهء دار السلطنه گرديدند و اين خبر در روز پنجشنبه سيزدهم شهر جمادى الثانى سنهء مذكوره به پايهء سرير خلافت مصير آمد . شاه عالم پناه خوشحال و فارغ البال گشته سجدات شكر ايزدى به جاى آورده شورى عجيب در ميانهء مردم افتاد .
و هم درين سال سلطان سليمان پادشاه روم با سپاه فراوان و گروه بىپايان به جانب غزاى فرنگيان به طرف ديار كفار روانه گرديد . در اثناى راه پرتو پاشا را با فوجى جنود جرار به تسخير قلعهء كوله ارسال نمود و پاشاى « 6 » مذكور آن قلعه را گرفته به اردو مراجعت نمود . سلطان سليمان در حوالى قلعه سكت شادروان عظمت و اقتدار بر اوج فلك دوار برافراخت . چون عساكر جرار قلعه را مركزوار در ميان گرفتند و آن قلعهاى بود بر بالاى كوه رفيع واقع « 7 » و در متانت و استحكام در آفاق شايع و در استوارى آب روى سد سكندر برده و در ارتفاع دست در كمربند ناهيد زده « 8 » :
چو كوه پرشكوه عرش پايه * كه بر بام فلك افكند سايه
عقابش با هماى مهر هم پر * پلنگش با نهنگ چرخ همسر [ 340 ]
فلك چون پشتهء « 9 » پيرامن او * كه گرد آمد زگرد دامن او « 10 »
مبارزان جنود روم از جوانب هجوم كرده به انداختن توپ و تفنگ شروع نموده « 11 » :
تفنگ آتش افشان درين كهنه طاق * زدودش « 12 » فلك تيره مه در محاق
روميان هر چند كوشش نموده امارات فتح و علامات ظفر به هيچ وجه ظاهر نمىشد .
پاشايان رفيع جاه و ملازمان درگاه خواندگارى « 13 » از عدم تسخير قلعه مضطرب شده آخر نقب
هامش
( 1 ) - م : نثار
( 2 ) - م : بيگ
( 3 ) - ب : رسيدند آن را خراب كرد
( 4 ) - ب ، م : كوچ بر كوچ
( 5 ) - م : غايما
( 6 ) - ب ، م : پادشاى
( 7 ) - ب : واقع بود
( 8 ) - ن : بيت
( 9 ) - م ، ن : پشه
( 10 ) - ن : كه اندر كرد گردد دامن او
( 11 ) - ن : بيت
( 12 ) - م : زدوش
( 13 ) - م : خوندگارى