ننموده بدر خان « 1 » كه ريش سفيد و صاحب شأن بود او را به سردارى قبول نداشتند و هر كدام براى خود عمل مىنمودند . بعد از چند روز سپاه عالمسوز در آن بيابان « 2 » خود را سرگردان و بىسامان « 3 » ساخته اسبان خود را به واسطهء تاخت الوس تركمان مانده كردند . درين اثنا خبر شد كه على سلطان برادر دين محمد حقوق و انعام فراوان و احسان بىپايان شاه عالميان را فراموش كرده با لشكر گران از خوارزم بىداعيهء رزم به مدد اباى تركمان بدين حوالى آمده . بدر خان را « 4 » چون برين حال اطلاع حاصل شد به عزم آنكه دستبردى نمايد با « 5 » آنكه شاه جهان به امرا نوشته بود كه اگر صلاح در جنگ نكردن بوده باشد [ 291 ] موقوف داشته حقيقت عرض نمايند امرا از آن ذاهل « 6 » شده از كمال غرور به جانب ايشان روان شدند . « 7 » على سلطان از غايت عجز خندقى در كنار اردوى خود كنده بود و جوالهاى پر از ريگ كرده گذاشته شتران را خوابانيده تفنگچيان را نشانيده قلعهاى جهت خود بدين حيله ترتيب داده بود امرا و جوانان تيز چنگ و بهادران با نام و ننگ « 8 » حمله كرده آتش جنگ بالا گرفت . چون غازيان به كنار خندق رسيدند ، ازبكان ايشان را به شيبه تير و تفنگ گرفتند . نظم « 9 » :
ز ابر تفك برق جستن گرفت * و زان برق ژاله گسستن گرفت
ز ابروى خوبان كمان ياد كرد * ز هر گوشهاى فتنه بنياد كرد
ز پيكان سنان رنج بسيار داشت * چو خارى كه از غنچه آزار داشت .
در آن اثنا اباى تركمان با دويست نفر از دلاوران از قفاى غازيان در آمده هر چند امرا به بدر خان گفتند كه جمعى را به دفع ابا مىبايد فرستاد قبول نكرد . اباى تركمان از عقب سايسخانها در آمده آغاز شيبه تير نمود . قلغچيان « 10 » از سهم تير تركمانان بر سر سواران ريختند و قلب را منقلب ساختند .
در آن اثنا رستم خان افشار با جمعى از غازيان جرار از خندق گذشته به ميان اردوى ازبكان در آمد . على سلطان مضطرب گشته داعيه نمود كه فرار نمايد قضا را تفنگى بر رستم خان خورده گشته گرديد . ازبكان دلير شده به يك بار تفنگ و تير بر سر غازيان بىتدبير ريختند .
امرا بىموجى و چرخچى رفته بودند شكست خورده [ خود را ] به آب گرگان انداختند . اين قضيه در روز يكشنبه بيست و يكم شوال سنهء مذكوره سانح شد . جمعى كثير در گرداب « 11 » فنا غرق شدند و بعضى ديگر دستگير و اسير به پنجهء تقدير و نتيجهء خلاف امر و رضاى « 12 » شاه جهانيان به ظهور رسيد . القصه قرب هزار جوان به خاك و خون غلطان شدند و بسيارى از اسبان بادپيما در آن صحرا از زير ران صاحبان خلاصى يافته سرگردان بودند . ابراهيم خان ذو القدر و « 13 » بعضى
هامش
( 1 ) - م ، ن : « بدر خان » ندارد
( 2 ) - م : بيسمان
( 3 ) - ن : پشيمان
( 4 ) - مز ، م : « را » ندارد
( 5 ) - مز : تا
( 6 ) - ن : زايل
( 7 ) - ب : شد
( 8 ) - مز : نيك
( 9 ) - ن : بيت
( 10 ) - ن : م قولقچيان
( 11 ) - ب : كدوب
( 12 ) - ب : در رضاى
( 13 ) - ب : « و » ندارد